اهدا به روان ندا آقا سلطان، که او را هیولای رهبری + پیروی ونظام = جنون، با هزاران دلواپسی ای که به زندگی داشت، بلعید. نگذاشت تا زندگی کند!
مساله سازی یکی از ویژگی های آدمی است، از همین روی همیشه زندگی انسان دارای مساله بوده، اما برخی از مساله های انسانی، چنان غریب اند که با هیچ پاسخ عقلانی ومنطقی وعلمی سرسازگاری ندارند. یکی از این مساله های غریب که خیلی هم رفیق ما است، مرگ است. پاسخ به مساله مرگ ممکن است اما این مساله به پاسخ، برای تکامل معنای انسانی ما، تن در نمی دهد و از پاسخ سرباز می زند بنابراین مشکل بی پاسخ ماندن خود مساله نیست بلکه این دغدغه بی پاسخی را ما(انسان) به میان می آوریم و نمی خواهیم پاسخی را نسبت به مساله مرگ بپذیریم و با این دغدغه ما از یک مساله، راز می سازیم؛ رازی که هم عزیز است و هم غریب و هم موهوم. هرچه است تداوم ما پس از ما است که در میان زندگان به حیث معنا حفظ می شود و چون بادی همیشه در میان ما، نمی دانیم از کجا، اما از خود ما بر ما می وزد و این باد زندگی ما را همیشه در اهتزاز نگه می دارد و با این اهتزاز زندگی خود را معنا می کنیم.
منای زندگی جنبه تکاملی ادبیات مرگ است یعنی اگر همین نرم افزار مرگ نمی بود، زندگی شاید، مادی باقی می ماند، و ادبیات، فرهنگ، در کل هنر به میان نمی آمد. پس مرگ، رفیق غریبی است که می تواند ما را هرآن وسوسه کند و با وصف همه رفاقتش، در هر لحظه ای از رابطه اش با ما آشنایی زدایی می کند. بهتر است این رفیق غریب را در یک پاسخ عقلانی نگنجانیم زیرا چنان که هست، زیبا است. فقط پاس اش بداریم.
موقعی که این رفیق غریب را مطیع یک پاسخ علمی بسازیم، معنا و خلاقیت معنایی زندگی را نابود کرده ایم، بنابراین فقط در برابر این رفیق غریب؛ چیزی جز ادبیات نمی توان ایجاد کرد، تنها ادبیات مرگ است که غریبی مرگ را جبران می کند پس ادبیات تداوم مردگان است در زندگان، و دغدغه زندگان است برای فراموشی و گریز از وسوسه مردن، نه برای همیشه، اما برای لحظه ای!
مرگ افراد زیادی، چون عادت قبول می شود و پاسخ ما در برابر مرگ، همان عادت همیشگی ما است که از روی ناگزیری به عادت درامده است و مرده هم مرگ اش را همچون عادت می پذیرد، دلواپسی چندانی به زندگان و زندگی ندارد و معنویت زودگذری را به جای خویش در ذهن زندگان ایجاد می کند و این معنویت قابل تداوم از یک نسل به نسل دیگر نیست. اما در برابر مرده های است که همیشه با مردگی دست وگریبان است و هرگز مردن را نمی پذیرند با وصف که مرده اند و همچنان برای تداوم شان درگیر مردن و زندگی استند، این درگیری مرده با مردن، دلواپسی شدید مرده است برای زندگی؛ زندگی ای که ناتمام مانده است و زندگان هم این ناتمامی زندگی مرده را احساس می کنند و این احساس زندگان تداوم مرده را به عنوان معنویت سرشار از دلواپسی در ذهن زندگان سیالیت می بخشد و این ناتمامی زندگی مرده در جریان معنوی ای از نسلی به نسلی انتقال می کند و همچون مایوسیت در زندگان قابل تداوم است و حسرت همیشه جاویدی می شود در مسیر زندگی.
برای معنویت تکاملی مرگ، چگونگی مردن مهم است. هرگونه مردن، به عنوان معنویت بزرگ وگسترده وسیال در مرگ تکامل نمی کند، فقط مردنی به معنویت می انجامد و تکامل می کند که در وضعیت غیر مترقبه ای اتفاق افتاده باشد و در هیچ عادت و تعقل نگنجد.
مردن امر مادی است اما مرگ یک امر معنوی، فرهنگی وهنری است که روپوشی می شود برای امر مادی مردن زیرا مردن اتفاق زشت وپلید تلقی می شود، برای این که این زشت وپلیدی از مردن زدوده شده باشد و در نهایت روان انسان از زشتی مردن مبرا شود، مرگ به عنوان یک امر فرهنگی جای مردن را فرا می گیرد تا آنگاه که جای خالی مرده پر شود و دیگر خلای مادی از مرده احساس نشود اما برخی از مرده ها در میان زندگان از خود چنان جا خالی می کند که هرگز این جای خالی پر نمی شود و همیشه خالیگی اش قابل احساس است، این گونه مردن به معنویت گسترده و سیالی تبدیل می شود که در مرگ فراموش نمی شود، مرگ این مرده، همچون معنویتی جای مردگی اش را فرا می گیرد و هیچگاه نمی گذارد جای مادی این مرده پر شود.
پس چگونه مردن، به این معنویت تکاملی منجر می شود؟ این گونه مردن را می توان به عنوان یک مثلث در نظر گرفت که دو ضلع مقابل: یکی، مرده است و دیگری، زندگان و ضلع زیرین، بی پاسخ ماندن مردن است (البته بی پاسخی مردن با بی پاسخی مرگ فرق می کند؛ بی پاسخی ویژه مرگ است اما مردن طبعا پاسخی دارد)، مردن چگونه بی پاسخ می ماند؟ این سه ضلع، موقع قوت می گیرد و فضای معنوی مرگ را ایجاد می کند که مردن بی پاسخ بماند. برای پاسخ مردن باید دانست که چه چیز باعث مردن زنده می شود! وقتی که پاسخی مورد قبول برای مردن زنده وجود نداشت، دو ضلع دیگر که موقعیت مرده و زندگان بر آن استوار است به میان می آید، یعنی دلواپسی شدید مرده به زندگی برای ناتمامی زندگی اش و چرایی مردن اش! و دغدغه زندگان برای یافتن پاسخ مردن مرده اما زندگان هیچگاه پاسخ معمولی را برای مردن مرده نمی یابند و این بی پاسخی، وسوسه مشترکی میان مرده و زندگان می شود و دلواپسی مرده را به سوی زنده رجعت می دهد.
مردن هنگامی بی پاسخ می ماند که مردن در هیچ امر معمولی نگنجد یعنی آنچه را که ما برای مردن به آن عادت کرده ایم، شامل این عادت نشود و سوال برانگیز باقی بماند.
بشر موقعی که برای نخستین بار در برابر مردن قرار گرفت، آنهم مردن طبیعی، تعجب کرد و پاسخی را که برای مردن به عنوان یک پرسش در نظر گرفت، رجعت می کرد به یک راز که نامش مرگ گذاشته شد، این راز جایگاه خود را به عنون پاسخ، در ذهن بشر گشود، و طبق این راز ما به مردن تن دادیم و عادت کردیم. اما مردن که فراتر از این راز و عادت به مردن، پاسخ می طلبد، چیست؟ این گونه مردن فراتر از مردنی است که به آن عادت کرده ایم. پس باعث این گونه مردن باید یک امر عادی نشده باشد بلکه یک جنونی فراتر از عادت وعقل سبب چنین مردن بی پاسخ شده است. جنونی که درون یک قدرت جان می گیرد، قدرتی که اوج جنون اش در شخصیت دیکتاتور وپیروان اش تبارز می کند و هرچیزی که در این جنون نگنجد، آن را می بلعد. اما مردمی که این جنون را تجربه نکرده است و هرگز قدرت بیماری این جنون را تصور نمی توانند. بنابراین، مردنی را که این جنون سبب می شود، برای مردم بی پاسخ می ماند و این بی پاسخی سبب معنویتی می شود که جای مرده ای را که قربانی جنون شده است، باید پر کند. این معنویت در حقیقت باسازی معنوی مرده است در روان زندگان، و این معنویت چنان پر قوت است که خودش را در اسطوره تقرب می دهد و به عنوان آگاهی زنده ای در برابر این جنون قرار می گیرد، حتا امکان دارد که باعث از هم پاشی این جنون شود.
مردن ندا آقا سلطان هم از جمله مردن های بی پاسخ است زیرا مردن ندا ارتباط می گیرد به یک جنون، که بیماری رهبری و نظام، قدرت اش را در این جنون کشنده حفظ کرده است. مردن بی پاسخ ندا، آگاهی ای خواهد شد در برابر این جنون رهبری ونظام. و پیام این اگاهی، شناخت این جنون برای زندگان خواهد شد، زندگان آنگاه خواهد دانستند که در مردن ندا مقصر رهبر ونظام نیست زیرا بنا به جنونی که در رهبری و نظام حاکم است؛ ارزش جنون حفظ قدرت، فراتر از هر پرسش و تعقل است، بنابراین هیچ تقصیری به سوی این جنون نمی تواند رجعت کند. کسانی مقصر مردن ندا است که گرفتار جنون رهبری ونظام نیستند یعنی مردم و بشر.
آنگاه که پی می بریم؛ ما هم در مردن ندا مقصریم، وجدان بشری ما تکان خواهد خورد، و احساس گناه می کنیم. همین احساس گناه ما سبب معنویت تکامل مرگ مرده می شود و او را بازسازی می کنیم.
بنابراین بشر همه مسوول اند تا در برابر این مردن های بی پاسخ، که جنون رهبری ها باعث آن می شود، به پا خیزند تا وجدان زندگان در تداوم زندگی احساس گناه ومایوسیت نکند.
پاسخ برای مردن در هر صورت ایجاد ادبیات است یعنی وقتی که انسان برای نخستین بار به مردن متوجه شد آنهم مردن طبیعی، پاسخی که ارایه کرد ادبیات مرگ بود اما پاسخ به یک مردنی که در این ادبیات مرگ نمی گنجد و ارتباط می گیرد به جنون ما، چیست؟ بازهم پاسخ، ایجاد ادبیات است؛ ادبیات که معنویت اش فراتر از ادبیات مرگ معمولی خواهد بود!
تن زن براي فردوسي پيكري است خلاق كه قابل كشف و تسلط نيست بلكه نيروي است كه هر آن زيبايي تازه و تجربه نشدهاي را با هر حركتش متجسم و ديدني ميسازد (درست مانند لحظه است، حس كردني اما ناپايدار) پس كوشش براي تسلط بر زن و تن زن امري است بيهوده، فقط زيباييهايي كه در پيكر زن هر آن خلق ميشود، بايد حس كرد و هر نوع كوشش تسلط بر زيبايي جان و تن زن، سرچشمه و نيروي زيبايي آفريني تن زن را خشك ميكند. بنابراين فردوسي بي هيچ تسلط ميكوشد زيباييهاي كه در پيكر زن ايجاد ميشود، آن را حس كند، حتا اگر برايش محسوس هم نباشد با تخيل خود آن زيبايي را ايجاد كرده و حسي ميسازد.
حالت و وضعيتي كه در هنگام غم و اندوه به زنان دست ميدهد، فردوسي باز هم جهاني از زيبايي در بيكرانگي تن زن كشف ميكند و اين زيبايي را به نمايش ميگذارد.
گريه و زاري مادري سهراب را بر سر تابوت فرزندش، چنين به تصوير در ميآورد:
بزد چنگ و بدريد پيراهنش درخشان شد آن لعل زيبا تنش
در بيخودي و بي حالي و گريه و زاري فرنگيس، موقع كشته شدن سياووش به كشف چنين زيباييهايي در تن فرنگيس، ميرسد:
فرنگيس بگرفت گيسو بـه دست بــه فــنـدق گل ارغوان را بخست
پر از خون شد آن سنبل مشكبوي به دو رخ گشاده هم از ديده جوي
همي اشك بـاريـد بر كــوه سيم دو لاله ز خــوشـاب كرده دو نيم
هــمه بندگان مــوي كـــردند با فـــرنگيس مشـكـين كــمـند دراز
بكند و ميان را به گــيسو ببست بــه نــاخن گـل ارغوان را بخست
فردوسي اين وضعيت را چنان زيبا توصيف ميكند، كه خواننده تا به كشته شدن سياووش غمگين شود، غرق زيباييهايي فرنگيس ميشود، و براي خواننده نوميدي و افسردگي و حسرت به خاطر فرنگيس، آنهم براي زيبايياش، دست ميدهد نه براي مرگ و كشته شدن بيگناه سياووش.
فردوسي در برابر زنان حس لطيف و روان هيجان برانگيزي دارد همين انگيزه رواني اوست كه به چنين زيباييهايي در تن زنان دست مييابد و زبان شعرياش فقط در توصيف عشق و زنان به پختهگي ميرسد.
خیلی جای تاسف است که این کشور تولید دانش شهروندان اش را پذیرفته نمی تواند و تاسف بار تر این است که این آثار برای این که نویسندگان اش هزاره است به جرم این که مولفان این کتاب ها هزاره است این کتاب ها به دريا سرازير مي شود...
به گزارش خبرنگار فرهنگی حیات، نشست سرای اهل قلم با موضوع آموزش زبان فارسی در جهان با حضور دکتر غلامحسین غلامحسین زاده،عباس وفایی، قهرمان سلیمانی،احمد صفار مقدم، چندر شیکهر، محمد یعقوب یسنا و فائزه میرزا برگزارشد
امروز پانزده ثور به ساعت ۹ نمایشگاه کتاب تهران با حضور احمد نژاد رییس جمهور ایران و وزیر فرهنگ و ارشاد، افتتاح شد.
در آغاز معاوون وزارت ارشاد و فرهنگ سخنرانی کرد و بعد وزیر ارشاد و فرهنگ، سپس دو ناشر نمونه،یکی از ناشران لبنانی و دیگری ایرانی صحبت کردند، در آخر، احمد نژاد تقریبا بیش از یک ساعت سخنرانی کرد.
احمد نژاد، آدمی با روحیه و دلیر به نظرم رسید و خیلی هم مسلط بر موضوع و بر مجلس بود، ایشان حتا نام مدیر کتابخانه ملی تهران را گرفت و به این هم اشاره کرد که روزانه به تعداد ۵۰۰۰ نفر به کتابخانه ملی مراجعه می کند.
این یادآواری جزییات برای یک رییس جمور، خیلی دلیل بر شیوه مملکت داری او می کند. اگر از رییس جمور ما در باره ارگ ریاست جمهوری اش بپرسی، ادعای بی اطلاعی خواهد کرد.
ناشران ۸۷ کشور جهان در این نمایشگاه اشتراک ورزیده است و دولت ایران از۱۸ کشور، مهمان به این نمایشگاه دعوت کرده است که این مهمانان استادان زبان فارسی می باشد.
از دانشگاه البیرونی، من و واصفی در این نمایشگاه دعوت شده ایم و فعلا به تهران استیم و تا پایان نمایشگاه اینجا می مانیم.
این نمایشگاه ۱۲۵۰۰۰ متر مربع زمین را در برمی گیرد و ۳۵۰۰۰۰ عنوان کتاب در این نمایشگاه به نمایش گذاشته می شود که ۳۰۰۰۰ عنوان کتاب آن تازه است.
واژه هاي وامي_عربي شاهنامه، نام نخستين كتاب من است كه به چاپ رفت.
اين كتاب داري 190 صفحه است، در ضمن شمارش واژه هاي عربي شاهنامه، دو مقاله ديگر نيز در اين كتاب گنجانده شده: جهان شناختي مطرح در شاهنامه و عشق و تغزل پس از حماسه در شاهنامه.
اگرچه اين دو مقاله، در عنوان كتاب نمي گنجد اما بنا به تازگي اي كه اين دو مقاله از نظر خودم داشت، شامل كتاب كردم.
در اين كتاب واژه هاي عربي با يك بيت بيرون نويس شده و سطر بيت در عنواني كه آمده و همين طور شمار صفحه عنوان نيز مشخص شده است.
فهرست مقاله هاي كتاب از اين قرار است:
پيش گفتار
1- سخني در باره شاهنامه و فردوسي
فردوسي
شاهنامه
پيشينه زبان پارسي دري و اهميت شاهنامه در تداوم آن
2- جهان شناختي مطرح در شاهنامه
3- مغازله و عشق پس از حماسه در شاهنامه
4- بحث واژه ها وامي_عربي در شاهنامه
پيشينه بحث واژه هاي عربي در شاهنامه
تفاوت اين رساله با كارهاي انجام شده در باره واژه هاي عربي شاهنامه
راستي اين است كه پانزده سال پيش، زندگي در دهكده ما هواي حسي براي زيستن داشت؛ آن وقتها از مرگ چيزي جدي(براي ما) احساس نميشد، هر كجا سادگي و خودي بود، انگار هيچ بيگانهاي در ميان نبود.
آن زمان، دختري بسيار زيبا، شايد سيزده سال داشت، فراتر از هر رسمي اينجا و آنجا ميگشت، و سراپا، حسي از زندگي بود كه هيچ گناهي نميتوانست او را بيالايد زيرا هنوز دهكده ما، شايد ما، درگير مفهوم گناه نشده بوديم و همه چيز براي مان زندگي بود و حس بود كه معنا را در اين حس و زندگي چندان راهي نبود.
به هر روي آن روزگار گذشت، من پس از چارده سال اتفاقي همين پارسال همان دختر را ديدم؛ اي واي، چقدر پير شده بود! من تصورش را نميكردم.
چند قريه دورتر از قريه ما عروسي كرده بود، و يك درجن كودك داشت؛ شايد رنج و تكليف و تگندستي، و رنج رسومي كه بر زندگي يك زن جاري است، تن او را تكانده بود و روانش را فرسوده بود، و باغ جوان تنش را پيش از وقت به پيري رسانده بود.
اگرچه پس از سالها اين دختر هم دهكدهام را ميديدم؛ خيلي خوش شدم (و ديدارش يك باره مرا به ياد همان زندگي ساده و صميمي روستايي، برد كه خدا و فيلسوف و حكومت و شريعت هنوز در آن سهمي نداشت، اتكاي ما فقط به حس ما و چيزها ارتباط داشت يعني هيچ دوگانهگياي در ميان نبود) اما اين كه او خيلي فرسوده شده بود و پير شده بود، خوشيم را بهم زد.
او مانند آبي بود كه از بالاها از روي سبزهها، چه سرزنده و شاد فرود ميآمد و ما چه مشتاقانه نگاهاش ميكرديم و چشمان ما روي بدنش ميلغزيد و حس زندهاي كه با هيچ مفهومي ارتباط نداشت به ما دست ميداد.
دانستم كه زندگي ميگذرد و بنا به همين گذرها، جهان دلواپسانه براي آدم خلق ميشود؛ جهاني كه تو در آن، هرآن متوجه موقيعت خود ميشوي اما كدام موقعيت؟ موقعيتي كه گذشته است يا موقعيتي كه در آينده خواهي داشت، پس اكنون موقعيت تو كجا است! شايد هم هيچ جا؛ فقط در وسوسه دو دلواپسي!
زندگی همین است، هیچی نمی توانی کرد، جز يك حسرتي كه برايت دست بدهد و ياد گذشته را بنویسی؛ اين شعر را به ياد جواني اين بانو...
داشتم وبلاكها
را باز ميكردم، كه سروش به من گفت: داستان ناتني مهدي خلجي را خواندهاي؟ گفتم:
نه.
و سپس گفت: در
آغاز اين كتاب، تعريفي از زيبايي نقل شده (از گفته پل والري است)، بشنو، با اين
تعريف زيبايي، موافقي! تعريف امر زيبا آسان است: زيبا آن چيزي است كه نوميد ميكند.
با شنيدن اين
تعريف از زيبايي، انگار به يك بارگي همه برداشتي را كه از زيبايي در ذهن داشتم
ديگرگون شد يعني تعريف كه سقرات و افلاتون از زيبايي داشتند كه همان فضيلت وشجاعت
و خير است كه اين برداشت زيبايي را دكارت
هم مورد تاييد قرار ميدهد. و تعريفي كه ارستو از زيبايي دارد يعني موزون بودن و
متناسب بودن، و هرچه كه به شهود ميرسد، از كروچه؛ اين همه با شنيدن اين تعريف
زيبايي از پل والري برايم بي معنا شد.
به راستي خيلي
وقت شده بود كه نمي توانستم به تعريفهايي كه از زيبايي شنيده بودم باور كنم كه
حقيقت زيبايي در اين تعريفها نهفته باشد اما با اين تعريف پل والري از زيبايي،
دغدغه دانستن براي حقيقت زيبايي در من فروكش كرد و اين تعريف كليدي شد براي درك
هرچه كه مي تواند زيبا باشد، يعني زيبايي حسي و بصري نيست بلكه خيالي است كه پس از
فروپاشي يك واقعيت حسي و بصري در روان ما به ميان مي آيد و در حقيقت سازنده روان
انسان ميشود.
برايم اين
تعريف را چنين تفسير كردم كه هرچه را از دست ميدهيم، يعني در گير ودار همين از
دست دادن چيزهاست كه زيبايي همچون يك حقيقت رواني هست ميشود و در تدام اين بي
ثباتي چيزهايي كه دارند نابود ميشوند حسرت و نوميدي پيدا ميشود بنابراين، اين
حسرت و نوميدي، جهان خيالي روان ما را ميسازد، هركسييك جهان خيالي در ماوراي هستي اش دارد كه همين
روان آدمي است و بي اين جهان خيالي نميشود زندگي كرد.
همیشه برای این که از حملات انتحاری رهایی یافته باشم، ناوقت یعنی ساعت ۹ به وزارت می رفتم اما تصادف امروز چارشنبه ۲۳ دلو انتحاری تنبل هم دیر حرکت کرده بود، و درست من و تروریست های انتحاری یکجا فقط بایک دقیقه تفاوت وارد وزارت شدیم، من یک دقیقه پیشتر.
یادم آمد، پیش از رفتن به دفتر مجله عدالت، بروم کتابخانه و روزنامه ها را بخوانم و بعد بروم به دفتر مجله، اما موقعی که داخل شدم به کتابخانه، و روزنامه ۸ صبح را برداشتم تا ورق بزنم، صدای شلیک های پیهم خیلی نزدیک به صدا درآمد، در همین زمان بود که دیدم یک کسی پشت در کتابخانه گلوله خورده و به زمین افتاده، با کارمندان کتابخانه فرار کردیم و رفتیم به دفتر مدیر کتابخانه، و صدای شلیک از منزل ۲ وزارت شنیده می شد، ترویست ها که طالبان بودند هر کسی را که در برابرش می دیدند به گلوله می بستند. به هر روی ما با تعدادی از کارمندان به راه درروی که به سوی جاده نادر پشتون بود، وارد شدیم، و آنجا یک دریچه به بیرون باز بود، از همین دریچه فرار کردیم به بیرون.
در برابر مرگ قرار گرفتن، چقدر وحشتناک است و چقدر آدم را استرس فرا می گیرد، آنهم که کشنده ات انتحاری باشد و هران خیال می کنی که خودش را انفجار خواهد داد و تو زیر آوار خواهی شد.
خوب است که زنده استم و خوب شده که به دفتر نرسیده بودم چون از آنجا فرار کردن دشوار بود، بیچاره دوستم محمود را هم انتحارکننده ها به گلوله بسته اند.
به هر روی از یک تصادف مرگ، نجات یافتم اما در افغانستان به ویژه شهر کابل هیچ امنیتی برای زندگی وجود ندارد و امکان دارد هر جانوری، دچار حمله انتحاری شود، هیچ نوع مواظبت هم در کار نیست به هرصورت مواظب تان باشید.
شاید بهتر بود، اینجا در باره چیستی انسان چیزی می نوشتم اما فکر می کنم، نوشتن در باره چیستی انسان راه به جای نمی برد، و امید این که انسان دارای اوصاف و کمالی است یک خوش بینی بیهوده است.
شاید راست ترین سخن در باره انسان سخن نیچه است که از زبان زرتشت می گوید انسان خونخوار ترین جانور است.
خوش بختانه خوب شد که حلیم سروش و جواد علی زاده هنوز نرسیده بودند.
شاید هم خیلی کس ها را این انتحاری ها کشته باشند، بدبختانه شنیدم دو دوستم محمود و مظفری هم گرفتار بلای انتحارکننده ها شده اند.
آیا وحشت بزرگ تر از این هست که بی هیچ موردی کشته شوی؟ و بعد از مرگ هم با این سوال روبه رو باشی که چرا کشته شدم؟
سخن در باره شعر، آنهم در باره غزل (عواطف شخصی یک انسان)، در واقع بازی با عاطفه شاعر است زیرا، از تجربه عاطفی منتقد تا تجربه عاطفی شاعر خیلی فاصله است. اگر چه ميشود با دید منتقد دانشگاهی، اصول و معیارهای کلیشهای را در نظر گرفت و طبق آن سخن چوکاتی، ارایه کرد. این چنین نقدهای قالبی یا لغوی را آدم گاهی اینجا و آنجا میخواند، اين چنین نقدها نمي تواند رهگشاه متن باشد، پس می شود گفت: سخن در باره شعر، آنهم در باره غزل؛ شریک شدن حس خواننده است با شاعر البته این حس خواننده نه مدیون شاعر بلکه مدیون حقیقت و جهان غزل است.
بدترين مظلوميت براي يك انسان، آنگاه خواهد بود كه استعدادش ناديده پنداشته شود و همه كس با خونسردي تمام و بي هيچ واكنشي، اثر آفرينشگر را بي پاسخ بگذارد و چنان وانمود كنند كه اصلا آب در كاسه نجبيده است.
خيلي افسردهام، همه در غيابتم حتا غيابت تو را نميتوانم حضور ذهن سازم. پيش از اين هر گاهي كه شامگهان در برابر ماه قرار ميگرفتم، در اين ميان؛ ميان من و ماه غيابت تو به فراموشي ميرفت و فضاي خالي من و ماه را حضور تو بود، كه پر ميكرد. از آغوش اين فضاي حضور تو بوسه بر ماه ميزدم و ماه بر من نور ميافشاند!
گابريلگارسياماركز، بزرگترين نويسنده جهان، برنده جايزه ادبي نوبل و فراتر از همه داراي يك جهان تخيلي ويژه؛ كه در يك ويژگي سورياليستي اي در صد سال تنهايي نمود مي يابد. آنجا كه زمان برخلاف به عقب مي تواند برگردد و مكان بهم مي آميزد و زندگي در مرگ به گونه خيلي عجيب خودش را حفظ مي كند، اين همه جهاني را مي سازد كه متفاوت از جهان واقعي ما است. البته اين ويژگي ها در فرهنگ مردم امريكاي لاتين نهادينه شده است و ماركز هم از امريكاي لاتين است، با آگاهي از فرهنگش، توانسته آن را با بيان سورياليستي اي دو باره شگفت تر از آن چه كه بوده، بازبيافريند.
من نه عاشقى دارم که از آن سوى آب ها به دیدنم بیاید نه شاهزاده ای هستم نه دل به امواج می بندم نه به قلعه های ماسه ای ساحل من شاعر بی دست و پایم در اقیانوس کلمات غواص ساده لوحى ساکن کتابخانه ای تاریک زنی در جستوجوی معنا
می خواهم با سخنان نیچه(بزرگترین مرشد پسامدرن و بزرگترین کسی که منطق را تا بی نهایت در هرچه به هم ریخت) وارد چپ کوچه، مجموعه شعری وحید بکتاش شوم.
نیچه در چنین گفت زرتشت در باره شاعران چنین می گوید:
... اگر کسی با جد تمام گفته باشد که شاعران بسیار دروغ می گویند حق با اوست:
ما بسیار دروغ می گوییم.
همچنین ما بسیار کم می دانیم و آموزگارانی بد هستیم: پس ناگزیر باید دروغ بگویم.
و کدام یک از ما شاعران، در شراب خویش تقلب نکرده است؟
باری، شاعران همه باور دارند که هر گاه کسی بر چمن یا بر دامنه ی خلوت، دراز بکشد و گوش تیز کند، از آن چیزهای که در میان زمین و آسمان است چیزی دستگیرش خواهد شد و آنگاه که احوال لطیفی به سراغ شان می آید، شاعران همیشه می پندارند که طبیعت خود، عاشق شان شده است.
... آه چه خسته ام از همه این ناقصان که وجود شان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه، چه خسته ام از شاعران!
از شاعران خسته ام، چه گهنه چه نو؛ اینان در چشم من تنک مایه اند و دریاهای کم ژرفا. اندیشه آنان چندان که باید به ژرفا فرو نرفته است؛ از این رو احساس شان تا بیخ و بن ها غوطه نزده است. اندکی شهوت و اندکی ملال، بهترین تفکرات شان جز این نبوده است.
دینگ-دنگ چنگ شان در گوشم با های-هوی اشباح می ماند، اینان از گرمی نغمه هرگز چه دانسته اند؟ اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند؛ همه آب های شان را گی آلود می کنند تا ژرف بنمایند.
آه، تور خود را به دریای ایشان افکندم تا ماهیان خوب بگیرم، اما همیشه سر خدایی کهن را بیرون کشیدم.
... بی گمان در آنا مروارید نیز یافت می شود؛ از این رو آنان خود از همه بیش به صدف های سخت می مانند، و بسا هنگام در آنان به جای روان، لعاب شور یافته ام.
خودستایی را نیز از دریا آموخته اند. مگر دریا، طاووس طاووسان نیست؟ به راستی جان ایشان خود، طاووس طاووسان است و دریایی از خود ستایی!
جان شاعر تماشاگر می خواهد؛ اگرچه گاومیش باشد!
اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که او خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
تا کنون دیده ام شاعرانی را که دیگرگون گشته اند و نگاه خویش به سوی خویش گردانده اند.
دیده ام فرارسیدن جان های توبه کاری را که از میان برخاسته اند.
انسان آزاد و آفرين شده و انسان نفرين شده و برده، پيشينه درازي در تفكر بشر دارد كه به نخستين دوره هاي عقلانيت انسان برمي گردد.
معرفت افلاتون و ارستو اين عقلانيت را توجيه كرد كه انسان برده به طور سرشتي برده است بنابراين نفرين شده است، نمي تواند آزاد باشد. دامنه اين برداشت رفته رفته به معرفتهاي گوناگوني: ديني، اجتماعي، نژادي و خقوقي انجاميد تا اين كه اهل يك دين، پيروان اديان ديگر را نفرين شده مي دانست و اين نفرين از اراده خداوند دين خاص ناشي مي شد پس اهل اين دين باآفرين بايد انسانهاي نفرين شده را مي كشت تا زمين از نفرين شدگي پاك مي شد. خيلي انسانها گويا براي اين كه مورد نفرين خدا و دين خاصي قرار گرفته است كشته شدند.
بنا به گفته حاج كاظم يزداني، ملافيض محمد مشهور به كاتب و هزاره به سال 1279هـ،ق در دهكدهاي به نام زردسنگ واقع در قره باغ غزني، چشم به جهان گشوده است.
از تحصيلات كاتب چندان اطلاعي در دست نيست همين قدر معلوم است كه بعد از آموزش مقدماتي و محلي، رهسپار نجف ميگردد و مدتي در آنجا به تحصيل پرداخته سپس به شهر لاهور ميرود كه آن وقت پاكستان نبوده يعني در هند به تحصيلاتش ادامه ميدهد، در كابل و قندهار هم به تحصيل پرداخته است. تحصيلات كاتب مسلسل و روي يك رشتة خاص تحت نظر استادان مشخص صورت نگرفته بناءً چنين به نظر ميرسد كه كاتب از استعداد سرشار برخوردار بوده و آنچه را آموخته از تلاش، جديت و مطالعه مداوم شخصي شان بوده يعني در فراگيري دانش و آگاهي پيرامون و قايع جهان و روزگار حس كنجكا و گر مخصوص به خود داشته، همين كنجكاوگري كاتب باعث شد كه او به تاريخ نگاري و ثبت وقايع بپردازد.
كاتب در صفحه 1149 سراج التواريخ از مولوي محمد سرورخان اسحاق زايي به نيكي ياد ميكند، زيرا كاتب تحرير اقليدس، خلاصه الحساب و شرح چغمني را نزد او درس خواند و از ديگر كساني كه كاتب در مخصر شان درس خوانده معلوم نيست.
بنا به ياد آوري كاتب از پدرش، چنين بر ميآيد كه نام پدرش سعيد محمد و نام پدركلانش خداداد بوده، در ضمن پدركاتب رياست و وكالت مردم «محمد خواجه» ناهور را داشته است.
به سال 1298 جنگ خونين ميان شيعه و سني در قرهباغ غزني در ميگيرد در اين زمان كاتب 18 سال داشته و از نزديك اين جنگ خانمان سوز را ديده بود كه جريان اين حادثه غم انگيز را در آخر جلد دوم تحفه الحبيب نگاشته است.
در اثر اين جنگ و فاجعه زندگي برانداز، چندين خانوار از مردم «محمد خواجه» زمين و قريههاي شان را گذاشته با حال آواره به سوي «ناهور» فرار ميكنند پدر كاتب نيز با خانواده و متعلقانش در آن ميان بود، مزارع و تمام ملكيت اين فراريان از دست رفته بود و در منازل شان مهاجمان جاگزين شده بودند، بنابراين آواره شدگان براي هميش در ناهور ماندگار شدند.
كاتب در اوايل جواني سفر به هندوستان و ايران براي فراگيري دوره مقدماتي علوم شرقي كرده است و در آنجا بعضي از علوم را فراگرفته و سپس به شهر كابل مراجعت كرده چنان كه ذكر شد، او پس از مدتي به لاهور ميرود به احتمال قوي قسمتهاي بيشتر از سالهاي 1304 و 1305 را كه قريب دوسال ميشود در لاهور مشغول تحصيل و كسب علم بوده، اگر چه او به درجه تحصيلاتاش اشارهاي ندارد با اين هم ميتوان گفت كه كاتب علاوه بر اتمام حد متداول علوم شرعيه در اكمال زبان و ادبيات غرب و تاريخ و نجوم و حساب نيز اهتمام ورزيده است و آشنايي با زبانهاي اردو و انگليسي را ممكن در سفر لاهور كسب كرده باشد. و زبان عربي را در آموزش فراگرفته يعني نتيجة آموزشي است كه او در اين رشته پرداخته است و زبان پشتو را در زندگي باهمي، با اقوام پشتون ياد گرفته است كه محصول زيست باهمي است و هم محصول توجه و علاقة خود كاتب ميباشد.
بدين ترتيب قسمتي از تحصيلات كاتب در قرهباغ، قندهار، لاهور به پايان آمد و قسمت ديگر آن در كابل به فرجام رسيد او در هنگام اين دانشجويي، بيشتري از دانشهاي متداول آن روزگار را فرا گرفت، بنابراين جايها و سالهاي تحصيلات كاتب را ميتوان به اين گونه ارايه كرد:
در قرهباغ 1285- 1297 قمري
در قندهار 1297- 1303 قمري
در لاهور 1304- 1305 قمري
در كابل 1305- 1310 قمري
با اين هم بعضي از وقفهها بنابه بروز خوادث در جريان تحصيل كاتب واقع شده ممكن مانع يا به تاخير افتادن جريان تحصيل كاتب شده باشد، آنرا در نظر نگيريم بازهم مدت تحصيل او بيشتر از بيست سال را در بر ميگيرد كه زمان كمي نيست كاتب در اين مدت يا در محضر استادان و در مدارس علمي و يا هم خودش با علاقه و تلاش شخصياش به مطالعه و فراگيري علوم پرداخته است.
از دیرگاه باورمند شده ام که خیام گستردگیي به پهنایی اعتراض هایش داشته است پس می شود با اندیشه های او هنوز هم اندیشید.
در همین روزها به آستانه کیمیا رفتم، آنجا کیمیا یادی ازخیام کرده بود زیرا در همین روزها سال روز درگذشت خیام بوده.
بنابراین به همین بهانه خواستم یادی از خیام داشته باشم. فکر کردم چه بنویسم خوشبختانه دریافتم که بهتر این است تا با سخن خیام یادی از خیام کنم چون سخنی صریح تر از سخن خود او برای معرفی اندیشه اش نمی توان یافت:
گاوی است در آسمان و نامش پروین
یک گاو دیگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید و شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هوشیار چه مست
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشد
فردا بینی بهشت همچون کف دست
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانک آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است نه این
هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرداز رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم ز رخ خوب نازنینی بوده است
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
پیری دیدم به خانه خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
به راستی مرگ در زندگی انسان ها، اساسی ترین مساله در اسطوره و اندیشه بودهاست.
شعر خیام هم از مرگ و خدا وتن مایه گرفته است.
و شاید برای خیام ، مرگ همین مفهوم بند شعر فروغ فرخزاد را داشته است:
«... و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي به نام مرگ جويده است»
انسان ها هميشه با مرگ درگيرند حتا مي توان گفت اديان هم براي اين به ميان آمده تا مساله مرگ را پاسخ گويد.
اما خيام و شوپنهاور و نيچه و سارتر و فروغ بازهم با همين پاسخ درگير مي شوند.
اين نويشته را در ليليه دانشگاه كابل، هنگامي نويشتم كه داشتم از جهان شناختي اسطوره اي كه از مادرم آموخته بودم، مي بريدم. و در انبوه از كتاب قرار گرفته بودم كه جهاني از واژه بود، راستي گيچ مي شدم يعني چه؛ اين همه واژه!
ديروز اورانوس، روك ميز را پاك مي كرد، دو سه برگه كاغذ نويشته را به من داد و گفت: ببين به دردت نمي خورد؟ گرفتم و خواندمش، براي خودم مهم آمد.
يعقوب يسنا بچه جواهر استم نام پدرم حاجي محمد اسماعيل است. مطمينترين دوره زندگيام را در فضاي ديد چشمان سگ پدرم گذشتاندم، و حقيقيترين حقيقت را نيز در كنار گاووان و خران و اسپان پدرم يافتم؛ آنگاه چقدر با هم شبيه بوديم! بهترين شبها را در پيشگاه ماه- كه گوسفندان پدرم نشخوار ميكرد، چوپان(اقبال مامايم) مرا در پناه سگ رمه مي گذاشت و خودش ميرفت سراغ معشوقهاش- سپري كردم! بازهم بايد گفت: زندگي، ناگزير پايت را به بازي ميكشاند، بازياي كه در آن، انگار با خود بازي طرفي! در اين بازي با ويراني، داري چيزي را آباد ميكني! بنابراين، اين بازي كاري است خدايي، پس بايد بازي كرد، بايد نوشت تا اين كه، موقع ويران شدنت بداني: كه تو بخشي از قاعده بازي بودهاي نه بازيگر! با ويران شدنت، بازي با چند گلو گريه كسي، تو را براي هميشه در قاعدهاش محو ميكند!.