تا بازوان آویخته ی باغ
پیوند زدم آنجا شکسته های شیشه ی خورشید و سایه را
با حسرت و تنهایی
چون گلدوزی دختران دهات ـ که روی دستمال عاشق می دوزند ـ
غرق شدم در سراب فضای تمنای تو
غلتیده فرو رفتم تا رطوبت خاک
مگر شاد لغزم چون پستون دختری
از زیر هزاران تکه ی حیا ـ که می درخشد تا چشم حسود گناه ـ