تبليغاتX
کلوپاترا
امشب تمنای روی ترا

از آیینه تا به ماه کردم

لحظه به لحظه، ايستاده نشسته

پاي حوصله را بي پاه كردم

خيس اشك شد حلزون تنم

هر سو لغزيده

در شيشه هاي شكسته ي گريه

با حس لذيذ درد

ترا نگاه كردم

ديدم موج اشك بي بضاعت من

نداشت توان جلوه هاي تو

هر چاره شكست بيچاره شدم

بيخود از خود چاره از خدا كردم

گريه كاريده و اندوه بغل كرده و مدهوش

عاشقانه به خيال خواب تو رفتم

ديدم آيت بازووان تو

حلقه ي دار گردنم بود

و مرگ را، چه شيرين مرگي!

بي قهر ملكلموت و بي حضور خدا

تماشا كردم

+ نوشته شده در 86/02/13ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط يسنا |