من از تداوم فاصله
مي آيم
مسير خشونت را
در كوچه و پس كوچه ي ذهنم
در راه رو هاي فروريخته ي قرن
و در جغرافيايي شمشير و استخوان
بالاي زندگيم گام مي زنم
از آنجا كه بر صدا خون مي پاشند!
و روي آفتابش را انگشت مي مالند!
صدا مي زنم محبت را
مگر قامت صدايم
مي شكند در غضروف گلو
و در دالان هاي بيني ام
اوج صدا
راه اش را گم كرده
تكيده تكيده
در خود مي نشيند
تا زنده بمانم من
ليك من از طول جدايي ها
و از تداوم فاصله
بي توقف در گلويم صدا مي زنم
كسي را عاشقانه!