انسان آزاد و آفرين شده و انسان نفرين شده و برده، پيشينه درازي در تفكر بشر دارد كه به نخستين دوره هاي عقلانيت انسان برمي گردد.
معرفت افلاتون و ارستو اين عقلانيت را توجيه كرد كه انسان برده به طور سرشتي برده است بنابراين نفرين شده است، نمي تواند آزاد باشد. دامنه اين برداشت رفته رفته به معرفتهاي گوناگوني: ديني، اجتماعي، نژادي و خقوقي انجاميد تا اين كه اهل يك دين، پيروان اديان ديگر را نفرين شده مي دانست و اين نفرين از اراده خداوند دين خاص ناشي مي شد پس اهل اين دين باآفرين بايد انسانهاي نفرين شده را مي كشت تا زمين از نفرين شدگي پاك مي شد. خيلي انسانها گويا براي اين كه مورد نفرين خدا و دين خاصي قرار گرفته است كشته شدند.
آغازين دورههاي زندگي كاتب
بنا به گفته حاج كاظم يزداني، ملافيض محمد مشهور به كاتب و هزاره به سال 1279هـ،ق در دهكدهاي به نام زردسنگ واقع در قره باغ غزني، چشم به جهان گشوده است.
از تحصيلات كاتب چندان اطلاعي در دست نيست همين قدر معلوم است كه بعد از آموزش مقدماتي و محلي، رهسپار نجف ميگردد و مدتي در آنجا به تحصيل پرداخته سپس به شهر لاهور ميرود كه آن وقت پاكستان نبوده يعني در هند به تحصيلاتش ادامه ميدهد، در كابل و قندهار هم به تحصيل پرداخته است. تحصيلات كاتب مسلسل و روي يك رشتة خاص تحت نظر استادان مشخص صورت نگرفته بناءً چنين به نظر ميرسد كه كاتب از استعداد سرشار برخوردار بوده و آنچه را آموخته از تلاش، جديت و مطالعه مداوم شخصي شان بوده يعني در فراگيري دانش و آگاهي پيرامون و قايع جهان و روزگار حس كنجكا و گر مخصوص به خود داشته، همين كنجكاوگري كاتب باعث شد كه او به تاريخ نگاري و ثبت وقايع بپردازد.
كاتب در صفحه 1149 سراج التواريخ از مولوي محمد سرورخان اسحاق زايي به نيكي ياد ميكند، زيرا كاتب تحرير اقليدس، خلاصه الحساب و شرح چغمني را نزد او درس خواند و از ديگر كساني كه كاتب در مخصر شان درس خوانده معلوم نيست.
بنا به ياد آوري كاتب از پدرش، چنين بر ميآيد كه نام پدرش سعيد محمد و نام پدركلانش خداداد بوده، در ضمن پدركاتب رياست و وكالت مردم «محمد خواجه» ناهور را داشته است.
به سال 1298 جنگ خونين ميان شيعه و سني در قرهباغ غزني در ميگيرد در اين زمان كاتب 18 سال داشته و از نزديك اين جنگ خانمان سوز را ديده بود كه جريان اين حادثه غم انگيز را در آخر جلد دوم تحفه الحبيب نگاشته است.
در اثر اين جنگ و فاجعه زندگي برانداز، چندين خانوار از مردم «محمد خواجه» زمين و قريههاي شان را گذاشته با حال آواره به سوي «ناهور» فرار ميكنند پدر كاتب نيز با خانواده و متعلقانش در آن ميان بود، مزارع و تمام ملكيت اين فراريان از دست رفته بود و در منازل شان مهاجمان جاگزين شده بودند، بنابراين آواره شدگان براي هميش در ناهور ماندگار شدند.
كاتب در اوايل جواني سفر به هندوستان و ايران براي فراگيري دوره مقدماتي علوم شرقي كرده است و در آنجا بعضي از علوم را فراگرفته و سپس به شهر كابل مراجعت كرده چنان كه ذكر شد، او پس از مدتي به لاهور ميرود به احتمال قوي قسمتهاي بيشتر از سالهاي 1304 و 1305 را كه قريب دوسال ميشود در لاهور مشغول تحصيل و كسب علم بوده، اگر چه او به درجه تحصيلاتاش اشارهاي ندارد با اين هم ميتوان گفت كه كاتب علاوه بر اتمام حد متداول علوم شرعيه در اكمال زبان و ادبيات غرب و تاريخ و نجوم و حساب نيز اهتمام ورزيده است و آشنايي با زبانهاي اردو و انگليسي را ممكن در سفر لاهور كسب كرده باشد. و زبان عربي را در آموزش فراگرفته يعني نتيجة آموزشي است كه او در اين رشته پرداخته است و زبان پشتو را در زندگي باهمي، با اقوام پشتون ياد گرفته است كه محصول زيست باهمي است و هم محصول توجه و علاقة خود كاتب ميباشد.
بدين ترتيب قسمتي از تحصيلات كاتب در قرهباغ، قندهار، لاهور به پايان آمد و قسمت ديگر آن در كابل به فرجام رسيد او در هنگام اين دانشجويي، بيشتري از دانشهاي متداول آن روزگار را فرا گرفت، بنابراين جايها و سالهاي تحصيلات كاتب را ميتوان به اين گونه ارايه كرد:
در قرهباغ 1285- 1297 قمري
در قندهار 1297- 1303 قمري
در لاهور 1304- 1305 قمري
در كابل 1305- 1310 قمري
با اين هم بعضي از وقفهها بنابه بروز خوادث در جريان تحصيل كاتب واقع شده ممكن مانع يا به تاخير افتادن جريان تحصيل كاتب شده باشد، آنرا در نظر نگيريم بازهم مدت تحصيل او بيشتر از بيست سال را در بر ميگيرد كه زمان كمي نيست كاتب در اين مدت يا در محضر استادان و در مدارس علمي و يا هم خودش با علاقه و تلاش شخصياش به مطالعه و فراگيري علوم پرداخته است.
از دیرگاه باورمند شده ام که خیام گستردگیي به پهنایی اعتراض هایش داشته است پس می شود با اندیشه های او هنوز هم اندیشید.
در همین روزها به آستانه کیمیا رفتم، آنجا کیمیا یادی ازخیام کرده بود زیرا در همین روزها سال روز درگذشت خیام بوده.
بنابراین به همین بهانه خواستم یادی از خیام داشته باشم. فکر کردم چه بنویسم خوشبختانه دریافتم که بهتر این است تا با سخن خیام یادی از خیام کنم چون سخنی صریح تر از سخن خود او برای معرفی اندیشه اش نمی توان یافت:
گاوی است در آسمان و نامش پروین
یک گاو دیگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید و شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هوشیار چه مست
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشد
فردا بینی بهشت همچون کف دست
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانک آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است نه این
هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم ز رخ خوب نازنینی بوده است
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
پیری دیدم به خانه خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
به راستی مرگ در زندگی انسان ها، اساسی ترین مساله در اسطوره و اندیشه بوده است.
شعر خیام هم از مرگ و خدا و تن مایه گرفته است.
و شاید برای خیام ، مرگ همین مفهوم بند شعر فروغ فرخزاد را داشته است:
«... و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي به نام مرگ جويده است»
انسان ها هميشه با مرگ درگيرند حتا مي توان گفت اديان هم براي اين به ميان آمده تا مساله مرگ را پاسخ گويد.
اما خيام و شوپنهاور و نيچه و سارتر و فروغ بازهم با همين پاسخ درگير مي شوند.
خيام مي گويد:
اي كاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بر دميدن بودي
![]()
![]()