تبليغاتX
کلوپاترا
می خواهم چند روزی بروم به کوه های هندوکش و از همه چیزهای که باهاش درگیرم دور شوم.

آنجا نه تیلفون کار می کنه و نه انترنت است حتا خدا چهره شرعی اش را از دست میته و آرام و آسوده از فریب کاری آدم ها با گیاهان مانند کودکی بازی می کند.

برای چند روزی این وب هم آسوده و آرام می تند و فقط حضور گرم و پر صفای تان را در آغوش می کشد.

و تا آمدنم این آخته زهار و آهخته هار  اینجا می ماند تا باشد استاد فرزانه ابرازی نظری بفرماید.

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط يسنا

که استاد داریوش آشوری در میان انداخته است

 

از ديرگاه به اين سو آثار و ترجمه هاي استاد فرزانه را مي خوانم، خوشبختانه نيچه را هم با ترجمه هاي استاد شناختم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/18ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط يسنا |

 

می خواهم با سخنان نیچه(بزرگترین مرشد پسامدرن و بزرگترین کسی که منطق را تا بی نهایت در هرچه به هم ریخت) وارد چپ کوچه، مجموعه شعری وحید بکتاش شوم.

نیچه در چنین گفت زرتشت در باره شاعران چنین می گوید:

... اگر کسی با جد تمام گفته باشد که شاعران بسیار دروغ می گویند حق با اوست:

ما بسیار دروغ می گوییم.

همچنین ما بسیار کم می دانیم و آموزگارانی بد هستیم: پس ناگزیر باید دروغ بگویم.

و کدام یک از ما شاعران، در شراب خویش تقلب نکرده است؟

باری، شاعران همه باور دارند که هر گاه کسی بر چمن یا بر دامنه ی خلوت، دراز بکشد و گوش تیز کند، از آن چیزهای که در میان زمین و آسمان است چیزی دستگیرش خواهد شد و آنگاه که احوال لطیفی به سراغ شان می آید، شاعران همیشه می پندارند که طبیعت خود، عاشق شان شده است.

... آه چه خسته ام از همه این ناقصان که وجود شان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه، چه خسته ام از شاعران!

از شاعران خسته ام، چه گهنه چه نو؛ اینان در چشم من تنک مایه اند و دریاهای کم ژرفا. اندیشه آنان چندان که باید به ژرفا فرو نرفته است؛ از این رو احساس شان تا بیخ و بن ها غوطه نزده است. اندکی شهوت و اندکی ملال، بهترین تفکرات شان جز این نبوده است.

دینگ-دنگ چنگ شان در گوشم با های-هوی اشباح می ماند، اینان از گرمی نغمه هرگز چه دانسته اند؟ اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند؛ همه آب های شان را گی آلود می کنند تا ژرف بنمایند.

آه، تور خود را به دریای ایشان افکندم تا ماهیان خوب بگیرم، اما همیشه سر خدایی کهن را بیرون کشیدم.

... بی گمان در آنا مروارید نیز یافت می شود؛ از این رو آنان خود از همه بیش به صدف های سخت می مانند، و بسا هنگام در آنان به جای روان، لعاب شور یافته ام.

خودستایی را نیز از دریا آموخته اند. مگر دریا، طاووس طاووسان نیست؟ به راستی جان ایشان خود، طاووس طاووسان است و دریایی از خود ستایی!

جان شاعر تماشاگر می خواهد؛ اگرچه گاومیش باشد!

اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که او خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.

تا کنون دیده ام شاعرانی را که دیگرگون گشته اند و نگاه خویش به سوی خویش گردانده اند.

دیده ام فرارسیدن جان های توبه کاری را که از میان برخاسته اند.

                                                                                                          

                               چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری

                                                                « در باره شاعران»

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/06ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط يسنا |

مي روم از خويش

آنجا كه تو

درخت قامتت را

در جابلقاي عشقم كاشته اي

 

با خيالم چنك مي زنم

هرچه هست

حضور شكوه ناتمام توست

حتا تا كرانگي‌هاي دلم تو انباشته اي

 

مي روم از كرانگي‌هاي دلم

تا بي انتهايي آستان حضور تو

به هرچه مي‌رسم؛ نمي‌رسم به تو

مگر براي من

تو در هرچيز انگاشته اي

 

مي‌مانم به خويش

همه در تمناي تو

اين من نه ديگر خويش؛ همه تمناي توست

و تو

در هركجاي تنم

بيرق تسخير برافراشته اي

+ نوشته شده در 87/04/01ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط يسنا |