یادم آمد، پیش از رفتن به دفتر مجله عدالت، بروم کتابخانه و روزنامه ها را بخوانم و بعد بروم به دفتر مجله، اما موقعی که داخل شدم به کتابخانه، و روزنامه ۸ صبح را برداشتم تا ورق بزنم، صدای شلیک های پیهم خیلی نزدیک به صدا درآمد، در همین زمان بود که دیدم یک کسی پشت در کتابخانه گلوله خورده و به زمین افتاده، با کارمندان کتابخانه فرار کردیم و رفتیم به دفتر مدیر کتابخانه، و صدای شلیک از منزل ۲ وزارت شنیده می شد، ترویست ها که طالبان بودند هر کسی را که در برابرش می دیدند به گلوله می بستند. به هر روی ما با تعدادی از کارمندان به راه درروی که به سوی جاده نادر پشتون بود، وارد شدیم، و آنجا یک دریچه به بیرون باز بود، از همین دریچه فرار کردیم به بیرون.
در برابر مرگ قرار گرفتن، چقدر وحشتناک است و چقدر آدم را استرس فرا می گیرد، آنهم که کشنده ات انتحاری باشد و هران خیال می کنی که خودش را انفجار خواهد داد و تو زیر آوار خواهی شد.
خوب است که زنده استم و خوب شده که به دفتر نرسیده بودم چون از آنجا فرار کردن دشوار بود، بیچاره دوستم محمود را هم انتحارکننده ها به گلوله بسته اند.
به هر روی از یک تصادف مرگ، نجات یافتم اما در افغانستان به ویژه شهر کابل هیچ امنیتی برای زندگی وجود ندارد و امکان دارد هر جانوری، دچار حمله انتحاری شود، هیچ نوع مواظبت هم در کار نیست به هرصورت مواظب تان باشید.
شاید بهتر بود، اینجا در باره چیستی انسان چیزی می نوشتم اما فکر می کنم، نوشتن در باره چیستی انسان راه به جای نمی برد، و امید این که انسان دارای اوصاف و کمالی است یک خوش بینی بیهوده است.
شاید راست ترین سخن در باره انسان سخن نیچه است که از زبان زرتشت می گوید انسان خونخوار ترین جانور است.
خوش بختانه خوب شد که حلیم سروش و جواد علی زاده هنوز نرسیده بودند.
شاید هم خیلی کس ها را این انتحاری ها کشته باشند، بدبختانه شنیدم دو دوستم محمود و مظفری هم گرفتار بلای انتحارکننده ها شده اند.
آیا وحشت بزرگ تر از این هست که بی هیچ موردی کشته شوی؟ و بعد از مرگ هم با این سوال روبه رو باشی که چرا کشته شدم؟
چه بگویم این هم زندگی انسانی است!
سخن در باره شعر، آنهم در باره غزل (عواطف شخصی یک انسان)، در واقع بازی با عاطفه شاعر است زیرا، از تجربه عاطفی منتقد تا تجربه عاطفی شاعر خیلی فاصله است. اگر چه ميشود با دید منتقد دانشگاهی، اصول و معیارهای کلیشهای را در نظر گرفت و طبق آن سخن چوکاتی، ارایه کرد. این چنین نقدهای قالبی یا لغوی را آدم گاهی اینجا و آنجا میخواند، اين چنین نقدها نمي تواند رهگشاه متن باشد، پس می شود گفت: سخن در باره شعر، آنهم در باره غزل؛ شریک شدن حس خواننده است با شاعر البته این حس خواننده نه مدیون شاعر بلکه مدیون حقیقت و جهان غزل است.
بدترين مظلوميت براي يك انسان، آنگاه خواهد بود كه استعدادش ناديده پنداشته شود و همه كس با خونسردي تمام و بي هيچ واكنشي، اثر آفرينشگر را بي پاسخ بگذارد و چنان وانمود كنند كه اصلا آب در كاسه نجبيده است.