از این پنج شین روی رغبت متاب
شب و شاهد و شمع و شهد و شراب
و این دو بیت هم از فروسی است:
چونین است کار سرای سپنج
چو دانی که ایدر نمانی مرنج
مخور اندوه و باده خور روز شب
دلت پر ز رامش پر از خند لب
این روزها روز و روزگار من خوب است، باده برای گساردن دارم!
![]()
![]()
چه دنيايي لايتناهياي
براي ديدن جان ميگيرد
ايستگاهي ميشود
وسط ازل وابد
و چشمي هميشه باز ميماند
براي دنبال كردن پايان حضور
در موهومي زندگي
و گامي
جفت نميشود
وسطاش فاصله است
براي عبور از زيستن
و رفتن تا - آنجا -
كه لايتناهي، صفر در صفر ميشود
صفر
پايان حضور نه
آغاز حضور نه
شايد وسط ازل وابد
مكان دايناسور يا ماموت
سخني از ربالنوع يا ديو
در اين وسط
هميشه آدمي ميايستد
و خميازه ميكشد:
چه دنيايي لايتناهياي!
داشتم وبلاكها را باز ميكردم، كه سروش به من گفت: داستان ناتني مهدي خلجي را خواندهاي؟ گفتم: نه.
و سپس گفت: در آغاز اين كتاب، تعريفي از زيبايي نقل شده (از گفته پل والري است)، بشنو، با اين تعريف زيبايي، موافقي! تعريف امر زيبا آسان است: زيبا آن چيزي است كه نوميد ميكند.
با شنيدن اين تعريف از زيبايي، انگار به يك بارگي همه برداشتي را كه از زيبايي در ذهن داشتم ديگرگون شد يعني تعريف كه سقرات و افلاتون از زيبايي داشتند كه همان فضيلت وشجاعت و خير است كه اين برداشت زيبايي را دكارت هم مورد تاييد قرار ميدهد. و تعريفي كه ارستو از زيبايي دارد يعني موزون بودن و متناسب بودن، و هرچه كه به شهود ميرسد، از كروچه؛ اين همه با شنيدن اين تعريف زيبايي از پل والري برايم بي معنا شد.
به راستي خيلي وقت شده بود كه نمي توانستم به تعريفهايي كه از زيبايي شنيده بودم باور كنم كه حقيقت زيبايي در اين تعريفها نهفته باشد اما با اين تعريف پل والري از زيبايي، دغدغه دانستن براي حقيقت زيبايي در من فروكش كرد و اين تعريف كليدي شد براي درك هرچه كه مي تواند زيبا باشد، يعني زيبايي حسي و بصري نيست بلكه خيالي است كه پس از فروپاشي يك واقعيت حسي و بصري در روان ما به ميان مي آيد و در حقيقت سازنده روان انسان ميشود.
برايم اين تعريف را چنين تفسير كردم كه هرچه را از دست ميدهيم، يعني در گير ودار همين از دست دادن چيزهاست كه زيبايي همچون يك حقيقت رواني هست ميشود و در تدام اين بي ثباتي چيزهايي كه دارند نابود ميشوند حسرت و نوميدي پيدا ميشود بنابراين، اين حسرت و نوميدي، جهان خيالي روان ما را ميسازد، هركسي يك جهان خيالي در ماوراي هستي اش دارد كه همين روان آدمي است و بي اين جهان خيالي نميشود زندگي كرد.