واژه هاي وامي_عربي شاهنامه، نام نخستين كتاب من است كه به چاپ رفت.
اين كتاب داري 190 صفحه است، در ضمن شمارش واژه هاي عربي شاهنامه، دو مقاله ديگر نيز در اين كتاب گنجانده شده: جهان شناختي مطرح در شاهنامه و عشق و تغزل پس از حماسه در شاهنامه.
اگرچه اين دو مقاله، در عنوان كتاب نمي گنجد اما بنا به تازگي اي كه اين دو مقاله از نظر خودم داشت، شامل كتاب كردم.
در اين كتاب واژه هاي عربي با يك بيت بيرون نويس شده و سطر بيت در عنواني كه آمده و همين طور شمار صفحه عنوان نيز مشخص شده است.
فهرست مقاله هاي كتاب از اين قرار است:
پيش گفتار
1- سخني در باره شاهنامه و فردوسي
فردوسي
شاهنامه
پيشينه زبان پارسي دري و اهميت شاهنامه در تداوم آن
2- جهان شناختي مطرح در شاهنامه
3- مغازله و عشق پس از حماسه در شاهنامه
4- بحث واژه ها وامي_عربي در شاهنامه
پيشينه بحث واژه هاي عربي در شاهنامه
تفاوت اين رساله با كارهاي انجام شده در باره واژه هاي عربي شاهنامه
گزارش فشرده از شيوه كار اين رساله:
واژه هاي وامي غير عربي در شاهنامه
واژه عربي ويژه هجونامه
واژه عربي ويژه ديباچه
واژه هاي عربي ويژه ملحقات شاهنامه
نشانه شناخت اختصاري براي زبان واژه ها
رهنمايي جست و جوي واژ هاي عربي در شاهنامه
5- شمار واژه هاي وامي_عربي در شاهنامه
واژه هاي وامي_عربي گشتاسپ نامه دقيقي
واژه هاي وامي_عربي شاهنامه فردوسي
آن زمان، دختري بسيار زيبا، شايد سيزده سال داشت، فراتر از هر رسمي اينجا و آنجا ميگشت، و سراپا، حسي از زندگي بود كه هيچ گناهي نميتوانست او را بيالايد زيرا هنوز دهكده ما، شايد ما، درگير مفهوم گناه نشده بوديم و همه چيز براي مان زندگي بود و حس بود كه معنا را در اين حس و زندگي چندان راهي نبود.
به هر روي آن روزگار گذشت، من پس از چارده سال اتفاقي همين پارسال همان دختر را ديدم؛ اي واي، چقدر پير شده بود! من تصورش را نميكردم.
چند قريه دورتر از قريه ما عروسي كرده بود، و يك درجن كودك داشت؛ شايد رنج و تكليف و تگندستي، و رنج رسومي كه بر زندگي يك زن جاري است، تن او را تكانده بود و روانش را فرسوده بود، و باغ جوان تنش را پيش از وقت به پيري رسانده بود.
اگرچه پس از سالها اين دختر هم دهكدهام را ميديدم؛ خيلي خوش شدم (و ديدارش يك باره مرا به ياد همان زندگي ساده و صميمي روستايي، برد كه خدا و فيلسوف و حكومت و شريعت هنوز در آن سهمي نداشت، اتكاي ما فقط به حس ما و چيزها ارتباط داشت يعني هيچ دوگانهگياي در ميان نبود) اما اين كه او خيلي فرسوده شده بود و پير شده بود، خوشيم را بهم زد.
او مانند آبي بود كه از بالاها از روي سبزهها، چه سرزنده و شاد فرود ميآمد و ما چه مشتاقانه نگاهاش ميكرديم و چشمان ما روي بدنش ميلغزيد و حس زندهاي كه با هيچ مفهومي ارتباط نداشت به ما دست ميداد.
دانستم كه زندگي ميگذرد و بنا به همين گذرها، جهان دلواپسانه براي آدم خلق ميشود؛ جهاني كه تو در آن، هرآن متوجه موقيعت خود ميشوي اما كدام موقعيت؟ موقعيتي كه گذشته است يا موقعيتي كه در آينده خواهي داشت، پس اكنون موقعيت تو كجا است! شايد هم هيچ جا؛ فقط در وسوسه دو دلواپسي!
زندگی همین است، هیچی نمی توانی کرد، جز يك حسرتي كه برايت دست بدهد و ياد گذشته را بنویسی؛ اين شعر را به ياد جواني اين بانو...
لحظه لحظه حس گياه تن او
يك دشت سبزه نه
صد دشت گل
حسي براي زندگي روستا ميشد
او از تصور زمين ميآمد
قامتش اندام اندام، تپه ميشد
تصورش قدم به قدم چشمه، ميشد
تا او از چشمي به چشمي آبتني كند
***
دريا بود دريا
هر عقلي را ميبرد
هر فكري را ميشست
تا خيال درياي بدنش
در هر ذهني موج بزند
***
روستا رفت مدرسه شد
دشت خانه به خانه دهكده شد
بدن دختر محور دين
غيرت پدر
ننگ برادر
وقار مادر
ناموس يك مرد
عزت خانه شد
پدرم قصص الانبيا هديه كرد
من گرفتار خليفهگي خدا
گرو فرشته
دچار انسان شدم
با صد دليل آدميت روزي
به دهكده رفتم
نيمه روزان بود
سر پلواند گندم
صداي مشابه آدميتم
سنت سلام ادا كرد
او بود
صداش آدم شده بود
او بود
بدنش محو عفت شده بود
او بود
اندامش براي هر بار مادر شدن، تكيده بود
او بود
تنش مرده بود
براي تجلي در پيكر مقدس مادري
او بود
نامش وارونه شده بود
به ناموس قلم الدين و مادر سيف الدين
هنوز نيمه روزان بود
مسجد دهكده خليفهگيم را داد ميزد
نيمه روزان براي من پايان نمييافت
من در اين نيمه روزان از تصور آسمانيم افتيدم