تن زن براي فردوسي پيكري است خلاق كه قابل كشف و تسلط نيست بلكه نيروي است كه هر آن زيبايي تازه و تجربه نشدهاي را با هر حركتش متجسم و ديدني ميسازد (درست مانند لحظه است، حس كردني اما ناپايدار) پس كوشش براي تسلط بر زن و تن زن امري است بيهوده، فقط زيباييهايي كه در پيكر زن هر آن خلق ميشود، بايد حس كرد و هر نوع كوشش تسلط بر زيبايي جان و تن زن، سرچشمه و نيروي زيبايي آفريني تن زن را خشك ميكند. بنابراين فردوسي بي هيچ تسلط ميكوشد زيباييهاي كه در پيكر زن ايجاد ميشود، آن را حس كند، حتا اگر برايش محسوس هم نباشد با تخيل خود آن زيبايي را ايجاد كرده و حسي ميسازد.
حالت و وضعيتي كه در هنگام غم و اندوه به زنان دست ميدهد، فردوسي باز هم جهاني از زيبايي در بيكرانگي تن زن كشف ميكند و اين زيبايي را به نمايش ميگذارد.
گريه و زاري مادري سهراب را بر سر تابوت فرزندش، چنين به تصوير در ميآورد:
بزد چنگ و بدريد پيراهنش درخشان شد آن لعل زيبا تنش
در بيخودي و بي حالي و گريه و زاري فرنگيس، موقع كشته شدن سياووش به كشف چنين زيباييهايي در تن فرنگيس، ميرسد:
فرنگيس بگرفت گيسو بـه دست بــه فــنـدق گل ارغوان را بخست
پر از خون شد آن سنبل مشكبوي به دو رخ گشاده هم از ديده جوي
همي اشك بـاريـد بر كــوه سيم دو لاله ز خــوشـاب كرده دو نيم
هــمه بندگان مــوي كـــردند با فـــرنگيس مشـكـين كــمـند دراز
بكند و ميان را به گــيسو ببست بــه نــاخن گـل ارغوان را بخست
فردوسي اين وضعيت را چنان زيبا توصيف ميكند، كه خواننده تا به كشته شدن سياووش غمگين شود، غرق زيباييهايي فرنگيس ميشود، و براي خواننده نوميدي و افسردگي و حسرت به خاطر فرنگيس، آنهم براي زيبايياش، دست ميدهد نه براي مرگ و كشته شدن بيگناه سياووش.
فردوسي در برابر زنان حس لطيف و روان هيجان برانگيزي دارد همين انگيزه رواني اوست كه به چنين زيباييهايي در تن زنان دست مييابد و زبان شعرياش فقط در توصيف عشق و زنان به پختهگي ميرسد.
خیلی جای تاسف است که این کشور تولید دانش شهروندان اش را پذیرفته نمی تواند و تاسف بار تر این است که این آثار برای این که نویسندگان اش هزاره است به جرم این که مولفان این کتاب ها هزاره است این کتاب ها به دريا سرازير مي شود...
اين مقاله را در سايت كابل پرس بخوانيد:
http://kabulpress.org/my/spip.php?article3565