مساله سازی یکی از ویژگی های آدمی است، از همین روی همیشه زندگی انسان دارای مساله بوده، اما برخی از مساله های انسانی، چنان غریب اند که با هیچ پاسخ عقلانی ومنطقی وعلمی سرسازگاری ندارند. یکی از این مساله های غریب که خیلی هم رفیق ما است، مرگ است. پاسخ به مساله مرگ ممکن است اما این مساله به پاسخ، برای تکامل معنای انسانی ما، تن در نمی دهد و از پاسخ سرباز می زند بنابراین مشکل بی پاسخ ماندن خود مساله نیست بلکه این دغدغه بی پاسخی را ما(انسان) به میان می آوریم و نمی خواهیم پاسخی را نسبت به مساله مرگ بپذیریم و با این دغدغه ما از یک مساله، راز می سازیم؛ رازی که هم عزیز است و هم غریب و هم موهوم. هرچه است تداوم ما پس از ما است که در میان زندگان به حیث معنا حفظ می شود و چون بادی همیشه در میان ما، نمی دانیم از کجا، اما از خود ما بر ما می وزد و این باد زندگی ما را همیشه در اهتزاز نگه می دارد و با این اهتزاز زندگی خود را معنا می کنیم.
منای زندگی جنبه تکاملی ادبیات مرگ است یعنی اگر همین نرم افزار مرگ نمی بود، زندگی شاید، مادی باقی می ماند، و ادبیات، فرهنگ، در کل هنر به میان نمی آمد. پس مرگ، رفیق غریبی است که می تواند ما را هرآن وسوسه کند و با وصف همه رفاقتش، در هر لحظه ای از رابطه اش با ما آشنایی زدایی می کند. بهتر است این رفیق غریب را در یک پاسخ عقلانی نگنجانیم زیرا چنان که هست، زیبا است. فقط پاس اش بداریم.
موقعی که این رفیق غریب را مطیع یک پاسخ علمی بسازیم، معنا و خلاقیت معنایی زندگی را نابود کرده ایم، بنابراین فقط در برابر این رفیق غریب؛ چیزی جز ادبیات نمی توان ایجاد کرد، تنها ادبیات مرگ است که غریبی مرگ را جبران می کند پس ادبیات تداوم مردگان است در زندگان، و دغدغه زندگان است برای فراموشی و گریز از وسوسه مردن، نه برای همیشه، اما برای لحظه ای!
مرگ افراد زیادی، چون عادت قبول می شود و پاسخ ما در برابر مرگ، همان عادت همیشگی ما است که از روی ناگزیری به عادت درامده است و مرده هم مرگ اش را همچون عادت می پذیرد، دلواپسی چندانی به زندگان و زندگی ندارد و معنویت زودگذری را به جای خویش در ذهن زندگان ایجاد می کند و این معنویت قابل تداوم از یک نسل به نسل دیگر نیست. اما در برابر مرده های است که همیشه با مردگی دست وگریبان است و هرگز مردن را نمی پذیرند با وصف که مرده اند و همچنان برای تداوم شان درگیر مردن و زندگی استند، این درگیری مرده با مردن، دلواپسی شدید مرده است برای زندگی؛ زندگی ای که ناتمام مانده است و زندگان هم این ناتمامی زندگی مرده را احساس می کنند و این احساس زندگان تداوم مرده را به عنوان معنویت سرشار از دلواپسی در ذهن زندگان سیالیت می بخشد و این ناتمامی زندگی مرده در جریان معنوی ای از نسلی به نسلی انتقال می کند و همچون مایوسیت در زندگان قابل تداوم است و حسرت همیشه جاویدی می شود در مسیر زندگی.
برای معنویت تکاملی مرگ، چگونگی مردن مهم است. هرگونه مردن، به عنوان معنویت بزرگ وگسترده وسیال در مرگ تکامل نمی کند، فقط مردنی به معنویت می انجامد و تکامل می کند که در وضعیت غیر مترقبه ای اتفاق افتاده باشد و در هیچ عادت و تعقل نگنجد.
مردن امر مادی است اما مرگ یک امر معنوی، فرهنگی وهنری است که روپوشی می شود برای امر مادی مردن زیرا مردن اتفاق زشت وپلید تلقی می شود، برای این که این زشت وپلیدی از مردن زدوده شده باشد و در نهایت روان انسان از زشتی مردن مبرا شود، مرگ به عنوان یک امر فرهنگی جای مردن را فرا می گیرد تا آنگاه که جای خالی مرده پر شود و دیگر خلای مادی از مرده احساس نشود اما برخی از مرده ها در میان زندگان از خود چنان جا خالی می کند که هرگز این جای خالی پر نمی شود و همیشه خالیگی اش قابل احساس است، این گونه مردن به معنویت گسترده و سیالی تبدیل می شود که در مرگ فراموش نمی شود، مرگ این مرده، همچون معنویتی جای مردگی اش را فرا می گیرد و هیچگاه نمی گذارد جای مادی این مرده پر شود.
پس چگونه مردن، به این معنویت تکاملی منجر می شود؟ این گونه مردن را می توان به عنوان یک مثلث در نظر گرفت که دو ضلع مقابل: یکی، مرده است و دیگری، زندگان و ضلع زیرین، بی پاسخ ماندن مردن است (البته بی پاسخی مردن با بی پاسخی مرگ فرق می کند؛ بی پاسخی ویژه مرگ است اما مردن طبعا پاسخی دارد)، مردن چگونه بی پاسخ می ماند؟ این سه ضلع، موقع قوت می گیرد و فضای معنوی مرگ را ایجاد می کند که مردن بی پاسخ بماند. برای پاسخ مردن باید دانست که چه چیز باعث مردن زنده می شود! وقتی که پاسخی مورد قبول برای مردن زنده وجود نداشت، دو ضلع دیگر که موقعیت مرده و زندگان بر آن استوار است به میان می آید، یعنی دلواپسی شدید مرده به زندگی برای ناتمامی زندگی اش و چرایی مردن اش! و دغدغه زندگان برای یافتن پاسخ مردن مرده اما زندگان هیچگاه پاسخ معمولی را برای مردن مرده نمی یابند و این بی پاسخی، وسوسه مشترکی میان مرده و زندگان می شود و دلواپسی مرده را به سوی زنده رجعت می دهد.
مردن هنگامی بی پاسخ می ماند که مردن در هیچ امر معمولی نگنجد یعنی آنچه را که ما برای مردن به آن عادت کرده ایم، شامل این عادت نشود و سوال برانگیز باقی بماند.
بشر موقعی که برای نخستین بار در برابر مردن قرار گرفت، آنهم مردن طبیعی، تعجب کرد و پاسخی را که برای مردن به عنوان یک پرسش در نظر گرفت، رجعت می کرد به یک راز که نامش مرگ گذاشته شد، این راز جایگاه خود را به عنون پاسخ، در ذهن بشر گشود، و طبق این راز ما به مردن تن دادیم و عادت کردیم. اما مردن که فراتر از این راز و عادت به مردن، پاسخ می طلبد، چیست؟ این گونه مردن فراتر از مردنی است که به آن عادت کرده ایم. پس باعث این گونه مردن باید یک امر عادی نشده باشد بلکه یک جنونی فراتر از عادت وعقل سبب چنین مردن بی پاسخ شده است. جنونی که درون یک قدرت جان می گیرد، قدرتی که اوج جنون اش در شخصیت دیکتاتور وپیروان اش تبارز می کند و هرچیزی که در این جنون نگنجد، آن را می بلعد. اما مردمی که این جنون را تجربه نکرده است و هرگز قدرت بیماری این جنون را تصور نمی توانند. بنابراین، مردنی را که این جنون سبب می شود، برای مردم بی پاسخ می ماند و این بی پاسخی سبب معنویتی می شود که جای مرده ای را که قربانی جنون شده است، باید پر کند. این معنویت در حقیقت باسازی معنوی مرده است در روان زندگان، و این معنویت چنان پر قوت است که خودش را در اسطوره تقرب می دهد و به عنوان آگاهی زنده ای در برابر این جنون قرار می گیرد، حتا امکان دارد که باعث از هم پاشی این جنون شود.
مردن ندا آقا سلطان هم از جمله مردن های بی پاسخ است زیرا مردن ندا ارتباط می گیرد به یک جنون، که بیماری رهبری و نظام، قدرت اش را در این جنون کشنده حفظ کرده است. مردن بی پاسخ ندا، آگاهی ای خواهد شد در برابر این جنون رهبری ونظام. و پیام این اگاهی، شناخت این جنون برای زندگان خواهد شد، زندگان آنگاه خواهد دانستند که در مردن ندا مقصر رهبر ونظام نیست زیرا بنا به جنونی که در رهبری و نظام حاکم است؛ ارزش جنون حفظ قدرت، فراتر از هر پرسش و تعقل است، بنابراین هیچ تقصیری به سوی این جنون نمی تواند رجعت کند. کسانی مقصر مردن ندا است که گرفتار جنون رهبری ونظام نیستند یعنی مردم و بشر.
آنگاه که پی می بریم؛ ما هم در مردن ندا مقصریم، وجدان بشری ما تکان خواهد خورد، و احساس گناه می کنیم. همین احساس گناه ما سبب معنویت تکامل مرگ مرده می شود و او را بازسازی می کنیم.
بنابراین بشر همه مسوول اند تا در برابر این مردن های بی پاسخ، که جنون رهبری ها باعث آن می شود، به پا خیزند تا وجدان زندگان در تداوم زندگی احساس گناه ومایوسیت نکند.
پاسخ برای مردن در هر صورت ایجاد ادبیات است یعنی وقتی که انسان برای نخستین بار به مردن متوجه شد آنهم مردن طبیعی، پاسخی که ارایه کرد ادبیات مرگ بود اما پاسخ به یک مردنی که در این ادبیات مرگ نمی گنجد و ارتباط می گیرد به جنون ما، چیست؟ بازهم پاسخ، ایجاد ادبیات است؛ ادبیات که معنویت اش فراتر از ادبیات مرگ معمولی خواهد بود!
