تبليغاتX
کلوپاترا
دکارت غیر از جمله معروف: «من می اندیشم پس هستم»، یک جمله معروفی دیگری هم دارد: «میان مردم عقل از همه چیز بهتر تقسیم شده است، زیرا هر کس بهره ی خود را از آن، چنان تمام می داند که بیش از آنچه دارد آرزو نمی کند».

این جمله دکارت با بیان طنزی ارایه شده است، به این معنا که هیچ کس، از عقلی که دارد ناراضی نیست، حتا این تصور را دارد که از نظر داشتن عقل، او عاقل ترین است. اگر انسان ها چنین تصوری را از عقلانیت شان نمی داشتند، خیلی فراورده های عقلی (اعتقاد، هنر، تبار، نژاد، فرهنگ، اخلاق و...) شان، برای شان مزخرف می شد؛ آنگاه به اعتبار های اعتقادی و فرهنگی شان بی اعتماد می شد ومایوسیت فراگیر به سراغ شان می رسید.

شاید فراورده عقلی هیچ کس یا هیچ گروه، جهان شمول نباشد، یعنی همان قدر که فراورده عقلی من درست است از دیگران هم درست است. در صورتی که دیگران ابزاری سنجش پیدا کرده باشند، و این ابزار سنجش، نادرستی فراورده عقلی مرا آشکار کند پس خود به خود فراورده عقلی دیگران هم نادرست می شود، زیرا فراورده عقلی هر کس و هر گروه، جنبه تکاملی دارد که در فراز و نشیب غرایز مان، به میان آمده است (طوری که عقلانیت ازدواج، روپوش سرکوبی غریزه جنسی طبیعی ما است).

پس بهتر این است که همین گفته دکارت را بپذیریم با این تفاوت: دکارت می گوید: هر کس از عقل خود راضی است. اما ما به این اعتنا کنیم که فراورده عقلی و عقلانیت هیچ کس و از هیچ گروه، ارزش کمتر از فراورده عقلی ما و گروه ما ندارد.

من باور دارم که اعتقاد، سطوره، افسانه، قوم و تبار، نژاد و.. همه فراورده های عقلی است نه چیزی بیشتر، یا ماورا عقل. عقل کدام اساسی بنیادینی ندارد. آنچه را که عقل می نامیم و به آن اتکا می کنیم؛ روپوش شدگی غریزه های ما است، که در تداوم زندگی انسانی ما تکامل کرده است و فراتر از نسل انسانی، رفته است. بنابراین معتبرتر از انسان، شده است.

اگرچه خیلی نیاز نیست که حتما ماهیت عقل را درک کنیم. بهتر این است به عنوان یک فرد اجتماعی جامعه، آن را بی هیچ شک و تردیدی پذیرفت. اما کسانی می خواهند که به سرچشمه درستی و نادرستی ها برسند؛ هنگامی می توانند فراتر از این درستی و نادرستی ها برسند، که ماهیت عقل را درک کنند و اعتبار عقل را شناخته باشند، تا اعتبار عقل را نشناخته باشیم، عقل معتبرتر از ما خواهد بود، و دریافت سرچشمه هیچ درستی و نادرستی ای در کار نیست. موقعی که ماهیت عقل را درک کردیم و سرچشمه به میان آمدن عقل را دانستیم، آنگاه درست و نادرست، هر دو نقش خنثا خواهند داشت.

در این پسین، من مقاله ای را زیر عنوان «هزاره شناسی، گفتمان ممنوع در افغانستان» نوشتم، که از سایت کابل پرس به نشر رسید. این مقاله، نوشته ای بود که به واقعیت های زندگی تاریخی، اجتماعی و فرهنگی هزاره ها اشاره می کرد، یعنی در کل یک مقاله گذرا و روزمرگی بود.

آنچه در این مقاله، می توانست مقطعی و گذرا نباشد، و یک پرسش فرا مقطعی را به میان آورد، این مساله بود: تبار انسان اروپایی-آریایی، در افغانستان، نهایت به چهار هزار سال می رسد. اما سرنوشت انسان آسیایی در افغانستان، چه می شود؟ سرنوشت مغاره های انسانی این کشور، مال انسان آریایی-اروپایی است یا مال انسان آسیایی (انسان اروپایی-آریایی، موقعی که به افغانستان آمدند مغاره نشین نبودند)؟ این مغاره نشینان پیش آریایی، کیها بودند؟

امروزه، این را همه می گویند و تجربه شده است: که قرار گرفتن انسان، سده ها در یک محیط خاصی از طبیعت، به انسان، ویژگی خاص فرهنگی و جسمانی بخشیده است. نتیجه محیط اروپا، انسان سفید است، از افریقا، انسان سیاه و از آسیا انسان زرد. با وارد شدن انسان سفید اروپایی به قسمت های مرکزی آسیا، انسان زرد، (که پرورده اقلیم آسیا بود) کجا شد؟ و این انسان زرد، در افغانستان کنونی، کدام تبار افغانستانی خواهد بود؟

مشخص نظر من این بود و این است: هزاره ها، انسان زرد آسیایی است، و انسان پیش از تبار آریایی، در افغانستان، می باشند. اگر چنین نیست بازهم می گویم: لطف بفرمایند بگویند که در افغانستان دو هزار یا سه هزار سال پیش از میلاد، آنگاه که آریایی ها به این کشور مهاجرت نکرده بودند، کیها این جا می زیستند؟ یا این کشور خالی از آدم بود؟ در حالی که هرگز چنین نیست. غار قره کمر سمنگان، حکایت از قدامت چهیل هزار ساله انسان در این سرزمین، می کند.

این دیدگاه من، بیش از همه، عقلانیت تعدادی از دوستانم را برانگیخت که من مدت ده سال می شود با ایشان هم کیش سیاسی بوده ام. اگرچه من از این برانگیخته شدن عقلانیت دوستانم، هیچ مدرک مستقیمی به آدرس خود ندارم، اما در همین روزها، یکی از دوستانم، (دوست شخصی من است، ایشان نیز جز همین کیش سیاسی می باشد) به من گفت: «این مقاله شما، از نظر دوستان، خلاف دیدگاه خرد سیاسی ای تلقی شده که من و تو عضو آن استیم. بنابراین، از آدرس رهبری این گروه سیاسی، نامه فرستاده شده تا یعقوب یسنا (با نوشتن این مقاله، خلاف دیدگاه کلی این گروه سیاسی واقع شده) از این گروه اخراج شود. در این باره جلسه صورت گرفت (من «دوستم» هم حضور داشتم)، در برابر عضویت شما، نشان سوالیه گذاشته شد.

این بود فشرده سخن دوستم که ابراز شد.

پاسخ من این است: این مقاله نظر شخصی من است. این مقاله به واقعیت تاریخی، تباری و قدامت تبارها در افغانستان اشاره دارد نه به مساله سیاسی. و دیگر این که یک موضع گیری روشن فکرانه بود در قبال سرازیر کردن حکومت، کتاب های یک ناشر هزاره و تالیف های مولفان هزاره را به دریا.

+ نوشته شده در 88/06/31ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط يسنا

کاشانه، جای خوبی است. آدم می تواند آنجا خود خوداش را منتشر کند.

آنجا یک دوست من است شبیه بوم، چشمان اش از دیدن روشنی نفرت پیدا کرده است، شاید بشقاب پرنده ها چون اهریمن های مدرن در وجود او راه یافته اند و خویشکاری اهریمنی با او ایجاد کرده اند و از این روی او مورد خشم آهورامزدا قرار گرفته است. تصور می کند به سرنوشت سیزیف دچار است و محکوم به رنج ابد شده است. می خواهد خودش را از این رنج ابد برهاند، چاره ای ندارد برای این رهایی؛ جز با مرگ. اما مرگ هم به سراغ او نمی رسد.

بکتاش! در تنهایی هایم، دلم برای خودم می سوزد، وقتی به خودم نگاه می کنم خنده ام می گیرد، نه خنده برای شادی، بلکه خنده برای این که توانسته باشم، از خودم تیر خوده بیارم و با فراموشی خود، از آن بالاترها (بی آن که تصوری از آدمیت خود داشته باشم) به آدم ها از جایگاه ملانصرالدین یا افلاتون نگاه کنم: از ملانصرالدین پرسیدند: آدم ها چرا به یک سو نمی روند؟ گفت: اگر آدم ها به یک طرف بروند، یک طرف دنیا سنگین می شود. از این روی به هر سو می روند تا تعادل وزن دنیا حفظ شوند.

و افلاتون وقتی از بلندی های المپ به آدم ها می دید: خیال می کرد، آدم ها سایه ای از یک حقیقتی غیر از این جهانی است یعنی سایه ای از دنیای مثل. و این آدم ها چیزی فراتر از عروسک ها نیست. و آن چه را در این دنیا به عنوان معیارهای اخلاقی و ارزشی در نظر دارند، در حقیقت، یادآوری شان از همان حقیقت مثلی شان سرچشمه می گیرد.

بنابراین، باید خودت را یاد بدهی که چگونه خنده کنی، و از آن بالاترها نگاه کنی که آدم ها کرم است و جهان دنبه گوسفند. کله انسان ها نه برای دانایی، بلکه برای سنگین شدن فک بالایی دهان شان رشد کرده است تا خوب تر بتوانند،  بجوند. معده برای مغز نه بلکه مغز برای معده تکامل کرده است تا راه بهتر تهیه کردن غذا را برایش فراهم کند. و پس از دانستن این، قهقه بخندی و خودت را جدا از آدم ها دانسته، به خود جایگاه برتر داده، انگار تباری از ایزدان المپ داری. آنگاه از این موقعیت ات چه لذت خواهی برد!

سورنا! تو دیگر توانایی سرلشکری اشکانیان را نداری. تو پیامبر رنج و نومیدی استی. توان دیدنت را ندارم. هربار تو را می بینم، نومیدی از قلبم تا گرده ام می رسد و ادرارم را به توقف وا می دارد.

ای مرد! انسان با مردن، بر زندگی، سرنوشت، طبیعت، فرهنگ و معنویت سراپاگیر، پیروز می شود. و با تحمل آگاهی، بر این که سرانجام، طبیعت، انسان را می کشد؛ انسان، بزرگ تر از طبیعت می شود. انسان، با آن که مغلوب طبیعت می شود، می داند. اما طبیعت با آن که بر انسان غالب می شود، نمی داند. پس انسان با مردن، بزرگ تر از کشنده اش می شود، و بر سرنوشتی که در نظام طبیعت بر او مستولی است؛ چیره می شود.

سیزیف، نماد زندگی بشر است. رهایی سیزیف، تنها با مرگ امکان دارد، ورنه باید آن کله بار زندگی را ببرد بالا، بیافتد و باز ببرد بالا. اما بزرگی سیزیف نسبت به خدایان در این است که، می داند: کار بیهوده ای را انجام می دهد اما با این دانستن هم، این رنج را تحمل می کند و با این تحمل رنج دانستن، او بزرگتر از خشم خدایان می شود. پس مرگ، آخرین رهایی انسان است از سرنوشت ناخواسته اش در این دنیا، زیرا ما این سرنوشت را نخواسته ایم بلکه از قبل، طبیعت، تمدن و فرهنگ ما را محکوم به این سرنوشت کرده است. و مرگ است که این سرنوشت را با قدرت تمام از میان برمی دارد.

از مرگ ات نمی ترسم، با آن که آدمی نمی داند که پیش تر که خواهد مرد! اما علاقه دارم سر مرگ دردانه ترین دوستم، که مایه نومیدی های من است، حاضر و زنده باشم. هنگامی که او را به خاک می سپارند، روی خود را از مرده اش برگردانم، به آسمان نگاه کنم، چشمانم گرمابه اشک شود، با کونم به زمین بنشینم، پاهایم را چون عدد هفت دراز کنم، و سنگی را بگیرم وسط هر دو پایم، روی زمین بنویسم: سورنا! تو بر همه چیز پیروز شدی.

اما نگران مرگ نباش! می میری. حتما. زود یا دیرتر!

زندگی، زیبا است؛ ناآگاهانه و غریزی. ندانی که چی با چی است! خیال کنی در همین دور وبرهایت، شیطان های خجسته است که گل ها را می شکفاند و گیاه ها را می رویاند.

حالا که، آگاهی را به جان خریدی. تحمل آگاهی بر بیهودگی زندگی را داشته باش! و چون سیزیف بار بیهوده زندگی را ببر بالا تا بیافتد و باز ببر؛ این هم یک بازی است. لذت آگاهی هم در تحمل آگاهی است و بس.

دیوانه! بگیر این گل از تو باشه. می دانی! که گل کجای گیاه است؟ اندام جنسی گیاه. برای همین، دوست داشتنی است. و با پاه زنبوری به ارگاسم می رسد

+ نوشته شده در 88/06/20ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط يسنا |

نوشته های این وبلاک به هم خورده بود. سر از نو نوشته ها را گذاشتم. دوستانی که ابراز نظر کرده بودند، نظرهای شان از میان رفت. امیدوارم بر من ببخشایند.
+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط يسنا

هنگامی که پیکرت را در موقعیتی از فضا (که با بدن تو نشانه گذاشته می شود) می گشایی، فضا برای به آغوش کشیدنت از هر سو، هجوم می آرند و تا انتهای دره، به تبپه پنهان شرم و مستی تنت می رسند؛ از حسادت آتشفشان می شوم و آخرین سنگ های شکیبایی ماقبل تاریخ درونم را بالای خود پرتاپ می کنم و می گویم: الهه! سال ها عبادت من که برابر عمر آدمی است، به دربارت به هیچ محاسبه نشد؟ و حتا جایی گوساله سامری را هم در پیشگاهت کمایی نکردم؟

از شدت تب، لب به اقیانوس ها می زنم، آب ها می خشکند، و چون اژدهای همتبار دایناسور، بال در می آورم، نفسم آتش می شود و چشم هایم معبر فرشته های شهوت، که رهسپار کوه های بلورین بدن تو، می شوند. با برخورد به لشمی بدنت، می لخشند و ته پیش قدم هایت می غلتند. از بی پایی بالا رفته نمی توانند و از بی چشمی به تو دیده نمی توانند. اما فرشته های بی چشم عمق دلم از راهرو چشمانم، همچنان به سویت می آیند.

می بینم، زمان از هم می پاشد، جغرافیا را کوسه ها از بی آبی می خورند. علف ها، به زنا می آغازند، و نسل شان از حرام زادگی، گم می شوند. نشخوار قوچ ها بوی شهوت و سکس می دهند اما دنبه های میش ها از بی گوشتی می تکند.

به انتظار آخرین غضبت می مانم:

کاندوم ها، در حضور آفتاب به دار زده می شوند. تو، ملکه زنبور عسل می شوی. من دستگیر کارگر ها!

ملکه زنبور عسل! الهه من! اجازه بده بیایم به کندو، و همان جا، جان سپارم.

+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط يسنا |

به پدرم!

چند سالی می شود که از خیلی ارزش ها بریده ام اگرچه برای خالی شدن ذهنم از این ارزش ها، آسیب های زیادی روانی دیدم، از همه دردآورتر، حس غریب تنهایی است که در میان دوستان و اقاربان به من دست می دهد و این حس غریب بسیار فرساینده و همه گیر است، فقط نشه گی می تواند این حس غریب را، از آدم دور کند. حالا می دانم که نوشیدن باده نه برای شادی، بلکه برای کاهش درد بوده است. انسان بیچاره، برای بی خیال شدن از همه چیز این دارو را به میان آورده است.

رنج این خالی شدن ذهن را با صدها کشمکش روانی تحمل کردم، از این کشمکش روانی بدر آمدم و ذهنم انگار از همه مفاهیم خالی شد و خیال کردم می توانم با نگاه زنده و بیولوژیک به همه چیز نگاه کنم، و با شوق به این نگاه خود، متعصبانه برامدم به مسخره کردن ارزش های دیگران اما دیری نگذشت، دانستم که نگاه من یک نگاه بیولوژیک نیست، یک نگاه روانی است، و این وضعیتم مساوی با وضعیتی قبلی ام است، فقط درد یک بیماری دیگر را که وضعیت روانی فعلی ام باشد، کشیده ام و بس، هیچ فایده ای نکرده ام. پس از این قبول کردم که انسان، حیوانی است  روانی و بیمار، و این بیماری اش هم دلیلی بر انسانیت اش است. بنابراین در انتظار هیچ گونه رهایی نباید بود و هیچ انسانی نخواهد توانست، چون حیوانی، نگاه زنده و بیولوژیک به خودش و به پیرامون اش داشته باشد. از تعصبم دست کشیدم به همان اندازه که دیگران را مزخرف یافته بودم، خودم  و تعصب هایم را مزخرف تر از دیگران یافتم، آنگاه دانستم، رهایی در کار نیست. همه کس به نوعی می خواهد با این بازی ها، خلای همیشه گی ای که در زنده گی هست، آن را پر کند. بعد از این آرام و اسوده و خون سرد تر شدم و دیگر از بابت چگونه گی ارزش، در ستیز نبودم . ارزش های عظیم، دیگر به عنوان عظمت قبلی اش به ذهنم برنگشت اما به این ارزش ها به عنوان بازی، برای زندگی کردن تن دادم.

شش، هفت سالی است که با پدر ومادرم به سر نمی برم، گاهی به هم می رسیم ، ایشان بغلان است و من کابل. در این رسیدن ها، نگاه من به پدر ومادرم، طوری است که گویا این آدم ها را خیلی دیده باشم و باز هم زیاد خواهم دید. هیچ پاسخی به محبت شان ندارم و هیچ عاطفه و هیجانی از من سر نمی زند که پیامی باشد از حس فرزندی من. می بینم دلخور می شوند اما مدتی بعد باز به من رجوع می کنند و نتیجه بازهم همان است که بود. غریزه پدری و مادری عظیم غریزه ای است!

چند روزی پیش پدرم با مقداری از پول که از فروش گوسفندانش به دست آورده بود، به کابل آمد. با جهانی از شوق، پیهم می گوید، من این پول را هر طوری که شود به شما خانه می خرم. سرانجام خانه ای را به قیمت 800000 هشت صد هزار افغانی، در زورآباد چهار راهی قمبر، خرید. اما این برخورد پدرم بازهم مرا به یک ارزش عظیم انسانی تصادم داد که این ارزش، ارزش پدری بود.

می دانم این یک غریزه انسانی است برای تداوم زندگی که هر موجودی برای همن غریزه اش، به فرزندان اش فداکاری می کند. این غریزه در جانوران به عنوان یک غریزه طبیعی باقی مانده و تنها والدین است که برای بزرگ کردن فرزندان اش بی هیچ توقع فرزندی، فداکاری می کند و فرزندان در قبال این فداکاری هیچ مسوولیتی نداد اما این غریزه در انسان مانند هر غریزه دیگر، با روپوش فرهنگی ای که خورده است رابطه ها و توقع ها را طوری دیگری، مایه داده است. که از آن ارزش های انسانی سر بدر آورده است. یکی از این ارزش ها همین ارزش پدری و مادری و فرزندی است. این اقدام پدری پدرم مرا تکان داد با اینهم نتوانستم هیچ پیام فرزندی ای را به او انتقال بدهم. برخوردم مرا به این شک وا داشت که روزی شاید غریزه فرزندی پایان یابد و شاید فرزندی چندان غریزه قوی نباشد اما غریزه پدری پایان ناپذیر و یک غریزه قوی است که برای تداوم زنده گی همچنان باقی خواهد ماند، بنا به قوت همین غریزه پدری، پدرها فداکارتر از فرزندان بار آمده اند، زیرا در صورت از میان رفتن این غریزه، حفظ زنده گی که همین حفظ و نگه داری از تولید مثل باشد، از هم می پاشد. پس پدران و مادران باید فداکار باشند این طبیعت شان است.

بنابراین، خواستم در باره پدرم بگویم: نام این آدم، محمد اسماعیل است و مردم او را به نام حاجی اسماعیل صدا می زنند، مشهور به حاجی اسماعیل است. اگرچه حاجی اسماعیل، حج نکرده است اما مردم او را لقب حاجی داده است. به این دلیل، که در یکی از سال های خشکی و قحطی، حاجی اسماعیل 2000 دو هزار سیر گندم را به مردم بخشیده است و مردم به او، لقب حاجی داده است. غیر از این بخشش، او زنده گی سخاوتمندانه داشته است، از این بابت، مورد نکوهش فرزندان اش است که چرا پیسه ها را جمع نکرده و مفت به مردم داده است.

حاجی یازده فرزند دارد که 9 پسر و 2 دختر است. سه زن گرفته است.

حاجی بیرون از خانه، آدم خوش خلق و بذله گو شناخته می شود اما در خانه ادمی تند مزاج است. جنگ و خشونت اش با هیچ کسی به کینه نمی انجامد و خیلی زود از کرده هایش پیشمان می شود، و آدمی برای دشمنی نیست زیرا خیلی خوش باور است.

حاجی از جوانان هوس ران روزگارش بوده، به زنکه بازی مشهور است، مادر من، یکی از معشوقه هایش بوده که سرانجام، هر دوی شان ازدواج می کنند. بنا به باور روان شناسانه من، سخاوت بیش از حد حاجی، شاید برگردد به ناآگاه شهرت میل جنسی او. انسان ها اغلب، نمی دانند که کاری را چرا انجام می دهند اما می دانند که این کار، کار نیک است. ولی بر انگیزه انجام دادن آن ناآگاه نیستند.

حاجی، از فعالان حقوق مردم بوده و همیشه از عدالت و آزادی دفاع کرده به همین دلیل، مدت چهار سال، دو دوره زندان را هم سپری کرده است. حاجی در میان مردم به به صداقت و راست گویی شهره است، با وصفی که هیچگاه ارباب نبوده اما دعوای مردم بی حضور حاجی نبوده و در اکثر دعواها، حاجی به عنوان آدم خق گویی، خواسته می شد. از این بابت، حاجی مورد نکوهش مادرم است، که چرا با حق گویی به ضد زورمند ها به خود دشمن پیدا می کند.

از کودکی تا هنوز ندیدم که حاجی بیدار اما بیکار نشسته باشد، اگر بیدار باشد یا به کاری مشغول است یا مطالعه می کند. اگر مطالعه نکند و کاری نداشته باشد، بیدار نمی شیند، می خوابد. بنابراین، خوابش گاهی، از بیداری اش بیشتر است. سر شام خواب می کند و سحر خیلی وقت پیشتر از بانگ خروس بر می خیزد. از این خوی حاجی خانواده، نا راضی است، برای این که گاهی خانواده را مانند خودش به سر شام به خواب فرا می خواند، اما از طرف صبح، هر صبح بی هیچ دلیلی همه کس را از خواب بر می خیزاند. حاجی در امور خانه و زنده گی، آدمی خود رای و سرزور است، باید همه کس از او اطاعت کند اما حالا پیری این خود رایی را از حاجی، گرفته است.

حاجی همین که خواب را به زبان بیاورد، خواب می رود. حاجی، هشتاد سال دارد، خوشبختانه، تندرست است. هنوز به گوسفند داری و کوچی گری اش رسیده گی می تواند. شاید دلیل تندرستی اش، خواب راحت و لاغری اش باشد. حاجی از طرف شب، تمام شب، و از طرف روز هم که بیکار باشد، راحت خواب است برای خوابیدن، از هیچ سروصدایی، نگرانی ندارد، و در انبوه ای از سر وصدا به خواب می رود، موقع بیدار کردن به صدا کردن، بیدار نمی شود باید تکان اش بدهی تا بیدار شود. او در عمقی از اندوه هم که باشد، خواب می رود.

مذهب حاجی، اسماعیلی است اما مردم غیر از اسماعیلی یعنی مردم سنی مذهب هم به حاجی بنابه ارتباطی که از همجواری داشته اند، احترام می گذارند و حاجی را به عنوان آدم با اعتبار و امانت دار می شناسند.

حاجی سواد خواندن و نوشتن را دارد و به کتاب شاهنامه فردوسی علاقه خیلی زیاد دارد و تمام داستان های شاهنامه را به یاد دارد حتا با نمونه های از بیت های شاهنامه .

حاجی به گوسفند علاقه زیاد دارد و می گوید تا آخر عمرش با گوسفند و در کوه های هندکش به سر خواهد برد. حاجی سه ماه در قریه و 9 ماه با گوسفندان اش به کوه های هندوکش به سر می برد.

این بود برداشت یک فرزند از پدر و پدری!

+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط يسنا |

جناب دکتور ثنا متین نیکپی روشنفکر، نویسنده و منتقد بنام افغانستان است. فعلا در کانادا زندگی می کند از ایشان در زمینه های سیاست، اجتماع، ادبیات آنهم نقد اشعار و داستان، مقاله های زیادی به نشر رسیده است. یکی از نقدهای همه جانبه شان نقدی است که بر مجموعه شعری شنا در دریای شبنم از دکتور پروین پژواک، و نقدهای دیگری هم در بازگشایی آثار زلمی بابا کوهی، آصف سلطان زاده، بیلتون و دیگران ارایه شده است که پس از نشر در مجله ها به وبلاک مشعل ثنا بایگانی شده اند.

ایشان نقد کلی ای را در مورد نویشته های من نیز ابراز فرموده اند که زیر عنوان: امواج احساس فیمنیستی در کار ادبی یعقوب یسنا در وبلاک مشعل آزادی به نشر رسید:www.mashalsana.blogspot.com

+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط يسنا |

عزیز دل برادر درود بی پایان بر تو باد!
امام عزیز، روح دموکراسی و دوست داشتنی ترین نویسنده ای که تابوشکن هستی و روح ادم را به قول بصیر آهنگ ( سبوک؟) می سازی. مهربان نوشته هایت را خواندم و همیشه می خوانم گاهی نظر داده نمی توانم مصروفیت ام زیاد است. و هم اینکه بعد از اشتغال به وظیفه ماموریت حوصله نوشتن از بین رفته و اگر راستش بپرسی ماموریت در نظام اداری افغانستان یعنی عقامت اندیشه و احساس! می فهمی ادم همیشه روزشمار تقویم است تا معاش بگیرد و زنده بماند و از طرفی هم این قدر دور از جان شما بی سوادی و بی اندیشگی در محل کار و بار مان عام شده که اگر ادبی و یا حداقل درست صحبت کنی کسی نمی فهمد یعنی باید لهجه ات کوچه گی باشد و خودت هم بچه کوچه؟! چی برسه به نوشتن و ازین قبیل گپ ها.
یسنا به خطوط شهنامه و به آب زندگانی سوگند، خیلی دلم تنگ شده به یاد دوران دانشگاه و اتاق 13 لیلیه که ساقی بود و ساحل، سروش بود و پدرام، آریاپور بود ملاقدیر و تو بودی و تیوری های نابت. هیچ وقت نمی توانم آن روز گار اندیشه و انسانیت را با هیچ چیزی و با هیچ دلخوشی ای مقایسه کنم.
و حالا من ماندم و یک دنیا آرزو خیلی متاسفم. من فکر می کنم آدم همیشه نا آگاه و بهشتی باشه مثل حضرت ادم جد بزرگ مان هروقتی فهمیدی چی باچیه آن وقت است که باید جایت در ته ته جهنم باشه. می فهمی وقتی جهنمی است در میان بهشتیان چقدر زندگی زجر آور و محنت بار دارد!!
سرانجام باید بگویم که نوشته ات را خواندم مثل خودت بهترین بود من که حالا نقد ادبی یادم نمانده اما چوپانی برت بگویم که عالی بود عالی. دوستت دارم بدروددددد

 

این نظری است که عارف باهنر در مورد نوشته مادر سیف الدین، لطف کرده بودند. من  این نظر را برای یادی از گذشته و احترامی به گذشته مشترک ما برگزیدم؛ آنگاه که عارف باهنر، حلیم سروش، غلام نبی ساقی، بصیر آهنگ(یادش بخیر حالا ایتالیا است)، استاد طاهر، مختار پدرام، بصیر سیرت، آریا پور و ساحل به اتاق سیزده لیلیه بودند و من هم همیشه می رفتم اتاق سیزده بیشتر اوقات با این بزرگواران بودم و اتاق سیزده درست مانند یونان پیش از میلاد بود زیرا این اشخاصی که از ایشان نام گرفتم همه سرزنده و پر انرژی و بحث برانگیز بودند، همیشه در این اتاق بحث بود و فلسفیدن.

یاد نشریه دانشجو بخیر که گروهی از جوانان این نشریه دانشجویی را به راه انداخته بود و حلیم سروش مدیر مسوول این نشریه بود. و عارف باهنر جدی ترین نویسنده این نشریه بود که فرهنگ پیر سالاری را همان وقت به نقد می گرفت و این بحث موقعی که طالب تازه سقوط کرده بود، بحثی جدی بود که عارف باهنر به راه می انداخت.

آن روزگارها گذشت و همگی ما گرفتار روزگار شدیم و هر کسی پس از فراغت، آن خوش خوانی های اتاق سیزده را فراموش کردند و به فکر این شدند که جای وظیفه برای شان پیدا کنند. این بزرگواران همگی شان جوانان با استعدادی بودند به زودی مشغول به کار شدند و امروز هر کدام شان مرد پله اند.

عارف باهنر به کمیسیون اصلاحات اداری کار می کند، خیلی مدیر جدی شده، حالا دیگه گپش از اداره و منجمنت است و برای ماموران دولت، برنامه آموزشی در باره اداره و منجمنت تهیه می کند و به خاطر ظرفیت سازی این مامورین،  گاهی سر کلاس هم می رود و گپ آخر را می زند.

در همین روزها عارف باهنر را دیدم (که تازه از کشور فلپین برگشته بود)، بهش گفتم خیلی سرحال مالوم می شی. خندیده به من گفت: من همیشه سرحال استم اما اتاق سیزده و هفته نامه دانشجو از یادم نمی رود، آن وقت چه روزگاری خوبی داشتیم، دیگه هرگز  آن روزگار و  آن رفقا و آن فضا قابل دریافت نیست!

به راستی چنین بود و ما همه فرصت داشتیم برای سپری کردن وقت با هم اما امروز روزگار این مجال را از آدم گرفته است.

موقعی که از عارف باهنر جدا می شدم، گپ همیشگی اش را خندیده گفت که دیگه دانشکده زبان وادبیات دانشجویان اتاق سیزده را نخواهد به جامعه تقدیم کرد!

یاد از گذشته چه شیرین است

+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط يسنا |

گفت وگوی مرا  از رادیو بی بی سی بشنوید

این گفت و گو را محترم هارون یوسفی با من انجام داده است.

+ نوشته شده در 88/06/08ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط يسنا |