قفل حويلي ما، داستان نه، شايد داستان واره ككي باشد:
از روزاني يادم مي آيد كه به من مي گويند يادت هست، كه با واژه هاي انگشت شماري سخن مي گفتي و جهان هم به اندازه واژه هاي گفتارت وسعت داشت كه مرزش از روز نشست و روز برامد فراتر نمي رفت، هر پگاه آفتاب از پشت كوه اشترو مي برامد و هر بيگاه آن سوي كوه نونوي مي نشست؟
با خود گفتم، راستي آن وقت ها جهان ما به فراخي كوه هاي بود كه دهكده ما را محصور كرده بود، تصور مي كردم كه جهان هم همين است! با خود مي گفتم خدا شايد در همين نزديكي ها مخفي شده باشد و هر گاه و بيگاه به اهل دهكده كمك مي رساند، براي گوسفندان، بزها و گاو هاي ده گياه مي روياند و آب را از جاي نا معلومي جاري مي كند، تا هر كي و هر چي براي خودش باشد و نان از دسترخوان خدا به اندازه شكمش بخورد.
گشت و گام و گفت و گوي افراد ده معلوم و آشكار بود، سخنان ما چندان نياز به فهم نداشت زيرا سخن طبق ضرورت مي گفتيم و همه واژه هاي ما در آن وقت اسم ذات بودند و معمولا سخن با جهان بيرون از خود ارتباط داشت از همين روي محسوس و لمس كردني بود.
با اين هم، در آن روز دو چيز مايه تعجبم شده بود: گاه گاهي مادرم از آمدن روس ها به افغانستان قصه مي كرد و مي گفت روس ها زبان ندارد و زبان شان را هيچ كس نمي تواند بفهمد! خيلي با تعجب مي گفتم: مادر! پس آنان چگونه سخن مي گويند؟ مادرم با صداقت و سادگي روستاي اش مي گفت: آنها مثل مرغك ها غچ و پچ مي كند و بس.
در آخر سخنانش از محكمي قفل دروازه حويلي ما مي گفت! به دروازه حويلي خيره مي شدم، مادرم اشاره مي كرد آن سوخته گي را مي بيني! وقتي كه متوجه مي شد، من به سوخته گي پايين پله چپ دروازه نگاه مي كنم، مي گفت: روس ها كه نتوانستند قفل را بگشايند، بمب گذاشته اند و قفل را شكستانده اند. به حيرتم افزوده مي شد، آرزو مي كردم، كاش آن قفل مي بود تا مي ديدمش! مادرم با تاسف سرش را مي جنباند و مي گفت: از آن قفل ها در هيچ كجاه پيدا نمي شود و هيچ چيز اصل باقي نمانده و همه چيز بدل برامده و به هيچ چيز اعتبار نمانده حتا به جهان وانسان!
به دروازه حويلي حيرت زده نگاه مي كردم و قفل در ذهنم بزرگ و بزرگتر مي شد تا اين كه شبيه يك معجزه شده تقدس مي يافت، با خود مي گفتم: كاش شكسته آن قفل موجود مي بود! و بعد به روس ها مي انديشيدم كه چرا به دروازه ما بمب گذاشته اند؟ بلاخره روس ها چون ابهامي در ذهنم با چيسيتي ناروشني جاه مي يافت! آنها كه آدم نيست؟ زيرا به نظرم تنها فقط اهل دهكده ما آدم بود و بس.
فكرم به جايي نمي رسيد تصور مي كردم كه روس ها از جنس ديو و پري اند اما بيشتر شبيه ديو اند كه مردم را مي آزارند!
مگر از اين همه تعجب برانگيزتر اين بود كه روزي شنيدم: پسري كه در مكتب دوشي درس مي خوانده و از آنجاه به ده آمده است و به پدرش گفته كه زمين حركت مي كند و آفتاب ايستاده است! و پدرش با قهر به او مي گويد: بچه ديوانه گي مكن، چرا يكبار دروازه حويلي من رو از اين سو به آن سو بر نمي كرداند؟
همه كس از سخن اين پسر حيرت كرده مي گفتند: مكتب آدم را ديوانه مي كند و به كفر گويي مي كشاند!
راستي هرچه مي انديشيدم، فكرم به اين گپ نمي رسيد و نمي توانستم اين ديوانه گي را باور كنم؛ آفتاب معلق و ايستاده باشد!
شام ها به آسمان مي ديدم و به ستاره گان خدا خيره مي شدم و مي گفتم خدا تو چه بزرگي! كه براي هر آدم يك ستاره بخشيده اي! و با خود مي گفتم: اگر ما آدم ها به دنيا نبوديم باز چه مي شد؟ سرم گيچ مي شد و عاقلانه از چنين فكر و تصور، مي گريختم و مي رفتم پيش گاوهاي پدرم( كه زمستان اكثر وقت ها با آنها بودم و به آب و علف دادن و پاك كردن طويله شان مي پرداختم)، از ديدن شان شاد مي شدم و سپس به فكر گوسفندان پدرم مي افتادم كه چوپان به بلنداي كوه هاي مي چراندنشان.
گاوهاي پدرم به هيچ چيز فكر نمي كرد و اين بي فكري شان مايه شادي ام مي شد، مي رفتم كنار شان مي نشستم، با شنيدن نشخوار شان راحت تر مي شدم و مي گفتم گاوها چقدر شريف اند، هميشه بي هيچ فكري، از خدا شكر گذاري مي كنند. زيرا مادرم مي گفت: گاوها، بزها و گوسفندان با اين عمل شان ذكر خدا را بجا مي آورند! مي پرسيدم: مادر! خدا چطو بفهمه، گاوها هيچ گپ نمي زند فقط دهن مي جنباند؟ مي گفت: بي عقل همي گپ است كه مي گويي خدا چطو بفهمه! او آيينه دل ها است!
باز به فكر مي افتادم، گاوها و روس ها را مقايسه مي كردم، به اين نتيجه مي رسيدم كه هر دو زبان ندارد و مانند ما آدم هاي ده سخن نمي گويند! با اين هم گپ گاوها را اگر ما نمي فهميم، خدا مي فهمد مگر غچ و پچ روس ها را هيچ كس شايد نداند حتا خدا!
ديگر با اين مقايسه، نشخوار گاوها هم مي توانست يك مساله شلوغ كننده ذهن باشد، ناگزير مي شدم تا بروم سراغ گندم هاي پدرم كه در كشتنگري ده چند پل وپلواند آن از پدرم بود اما داشتم به گندم ها هم بي اعتماد مي شدم، از روزي كه ديدم اهل ده چيزي سفيدي را كه مانند بوره بود بالاي گندم ها مي پاشيدند تا روزي كه نمي دانستم نام اين چيز كود است، خيال مي كردم بوره است و مي گفتم: گندم هم مانند انسان بوره و شيريني را دوست دارد.
وقتي فهميدم كود است بدون آن گندم ده بزرگ نمي شود و حاصل نمي دهد، بيش از حد تعجب كردم، پيش از آن فكر مي كردم در دامن هر گندمي فرشته اي خوابيده است كه هر گندم را بلند و بلندتر مي كند!
به فكر قفل حويلي ما، مي افتادم به اصلي بودن و محكمي اش مي انديشيدم، همان لحظه گپ مادرم به يادم مي آمد، كه مي گفت: دنيا بي اعتبار شده حالي هيچ چيز اصل پيدا نمي شه؛ همه چيز بدل برامده. خودم را قانع مي كردم كه اين بدل بودن به فرشته ها و گندم ها هم سرايت كرده است!
مادر ببخشم كه خيلي گناهگار شده ام!
اين نويشته را همان موقع به ياد تو نويشته بودم، به ياد همان آموزه هاي ساده و شيرينت، كه شادي و غم در آن مرز محسوسي داشت!
مادر عمر دارازي داشته باشي!![]()