از دیرگاه باورمند شده ام که خیام گستردگیي به پهنایی اعتراض هایش داشته است پس می شود با اندیشه های او هنوز هم اندیشید.
در همین روزها به آستانه کیمیا رفتم، آنجا کیمیا یادی ازخیام کرده بود زیرا در همین روزها سال روز درگذشت خیام بوده.
بنابراین به همین بهانه خواستم یادی از خیام داشته باشم. فکر کردم چه بنویسم خوشبختانه دریافتم که بهتر این است تا با سخن خیام یادی از خیام کنم چون سخنی صریح تر از سخن خود او برای معرفی اندیشه اش نمی توان یافت:
گاوی است در آسمان و نامش پروین
یک گاو دیگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید و شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هوشیار چه مست
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشد
فردا بینی بهشت همچون کف دست
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانک آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است نه این
هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم ز رخ خوب نازنینی بوده است
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
پیری دیدم به خانه خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
به راستی مرگ در زندگی انسان ها، اساسی ترین مساله در اسطوره و اندیشه بوده است.
شعر خیام هم از مرگ و خدا و تن مایه گرفته است.
و شاید برای خیام ، مرگ همین مفهوم بند شعر فروغ فرخزاد را داشته است:
«... و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي به نام مرگ جويده است»
انسان ها هميشه با مرگ درگيرند حتا مي توان گفت اديان هم براي اين به ميان آمده تا مساله مرگ را پاسخ گويد.
اما خيام و شوپنهاور و نيچه و سارتر و فروغ بازهم با همين پاسخ درگير مي شوند.
خيام مي گويد:
اي كاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بر دميدن بودي
![]()
![]()