مي روم از خويش
آنجا كه تو
درخت قامتت را
در جابلقاي عشقم كاشته اي
با خيالم چنك مي زنم
هرچه هست
حضور شكوه ناتمام توست
حتا تا كرانگيهاي دلم تو انباشته اي
مي روم از كرانگيهاي دلم
تا بي انتهايي آستان حضور تو
به هرچه ميرسم؛ نميرسم به تو
مگر براي من
تو در هرچيز انگاشته اي
ميمانم به خويش
همه در تمناي تو
اين من نه ديگر خويش؛ همه تمناي توست
و تو
در هركجاي تنم
بيرق تسخير برافراشته اي