راستي اينه تجرپه كرده ايد، گاهي كه زندگي شما تغيير كنه يا موقعيت كاري و شغلي تان تغيير كنه فكر و انديشه تان هم تغيير مي كنه!
فكر و انديشه آدما چيزي مستقلي نيست بلكه تابع موقعيت و وضعيت و منفعت آدمي است يعني آدما گاهي چون است و گاهي چنان، براي همينه كه مردم مي گه خدا د يك حالت است و آدمي د صد حالت.
پس هرچيز د تغيير است طوري كه سده ها پيش اناكسيماندر گفته بود: همه چيز در حال شوند و صيرورت است حتا او اين را گفت: به رودخانه اي كه يكبار پا گذاري بار دوم هرگز به همان رودخانه پا نخواهي گذاشت، يعني ديگه اين رودخانه همان رودخانه اولي نيست. اين خيلي جالبه به راستي همه چيز دچار تغيير است حتا كل هستي، ما كه جانورآفرينههايكوچولو ايم، شايد با تغيير و ديگرگون شدن خود انگار هستي را تداوم مي بخشيم درست مانند چوب و آتش.
اين هم انگاره ماست، هستي بي ما هم هست و با ما هم. به هستي، بودن و نبودن ما تفاوت نداره فقط بودن ما براي ما مهم است و هستي را چنان كه هست نه بلكه چنان كه مي خواهيم براي خود مفهوم سازي مي كنيم يعني از هستي يك انگاره مي سازيم و تصور مي كنيم كه هستي يعني ما!
گذشته از اي حرفا، چند روزي كه داشتم به كوه هاي هندوكش مي گشتم، فكرم هرآن داشت بيهوده مي شد و يه آدم حسي شده بودم يعني آنچه بودم ميشدم.
به آنجا در دامن طبيعت دست نخورده و حساس كه هرجاهش بوي شهوت بلوغ زهش و زيستن مي داد، حسم به يه چيزي دست يافت، اين كه زمين چقد حساس است با هر دكه اي بارور ميشه و يه چيزي بيرون مي دهد بگذريم از اين چيزي كه چه چيزهاي ديگه در اين باروري در كار است يعني هوا و تعاملات كيمياوي.
زمين را درست يه ايزد بانو يافتم: پرشور و شعف، پرجوش و خروش، گيرا و سرزنده، عميق و بي كرانه، آرام و خونسرد، مست و برهنه، آشوب گر و اغوابرانگيز، دلبر ودلانگيز، پر رمز و راز، فتنه گر و فريبا و مهمتر از همه مغرور و بي اعتنا!
پس زن و زمين از يك جنس اند يعني از جنسي كه در او زندگي و حيات جان مي گيرد و در آغوشش پرورش مي يابد، از شيره تن او مي مكد و سرانجام با او نرد عشق مي بازد، بايد گفت اين دو خيلي بزرگ است.
اي واي! پس اين مردان به چه كار مي آيد، شايد هم يه چيزك بيهوده اي باشند يعني يه چيزي اختصاصي براي باروركردن زن، مردان درست شبيه يه تندر: زودگذر، ديوانه، آشفته، هيجاني، سراسيمه، مجذوب، سرگشته و پس از يك غريو مايوس و دلگير و پوچ و بيهوده!
زنان خيلي بزرگ تر از مردان است و اين بزرگي شان در اين است كه خيلي در عمق زندگي هستند يعني خود زندگي استند و مردان چيزي است براي اين زندگي!
مردا! غيرتي مشويد. شايد هم خيلي زود، زيست شناسي تمام حمايت هاي قانوني، فرهنگي، تاريخي، جامعه شناسي، اسطوره اي و ... تان را برهم بزند.
اما اين رانبايد فراموش كرد كه زمين باهمه مهرباني اش، بلاخره برخوردش با ما مانند برخورد نوعي از ماده جولا با نرش است .
مي دانيد جولاي ماده از نرش كرده بزرگتر و قوي تر است و پس از عمل جنسي با خونسردي تمام نر بيچاره را مي خورد و گاهي وقت حتا انتظار نمي ماند، موقع كه نر بيچاره هيجاني دارد عمل جنسي انجام مي دهد ماده سرش را برمي گرداند و سر اين نر مسكين را مي بلعد ولي نر ديوانه بازهم با تن بي سر به عمل جنسي اش ادامه مي دهد.
آخي! اين عمل جنسي چقد لذيذه، انگار كه تمام حس نر بيچاره هردمشهيد به اندام جنسي اش جمع شده كه از سر بريدگيش هم خبر نميشه.
زمين هم همين جوريه در حالي كه ما آدمك ها مست و سرگرم و مشتاق در آغوش او داريم حال مي كنيم يك يك، پي هم همه ي ما را مي بلعد.
زن ها هم همين جوري مغرور و بي اعتنا است، هرچه كه به سوي شان نگاه كني و هرچه خودت را شيدا و فريفته نشان بدهي به همان اندازه بي اعتنا تر مي شوند و براي شان مهم اين است كه اين مردهاي آشفته و هيجاني، چقد قرباني مي گذارند، حالت فريفتگي مردان به زنان چون بازيچه مي نمايد.
موقعي كه در آغوش زني هستي و دارد هي ترا مي نوازد و تو با سرگشتگي تمام داري آخرين اظهارات عشقت را بيان مي كني اما بيخبر از اين كه عمق درياي وجود زن آب از آب تكان نخورده است!
مستي اش را خيال مي كني كه زن بيخود شده اما زن دارد بر بيخودي و سرگشتگي و فريفتگي و هيجانت مي خندد و با خود مي گويد اين نرهاي بيچاره چقد بي مايه و هيجاني است.
و مرد بيچاره پس از پايان عمل جنسي و آن همه بيخودي و هيجان كه ديگر هيچ عمقي براش باقي نگذاشته و هرچه دارد در سطح است، مايوس مي شود و پوچ؛ انگار كه ديگر نقشش را در قبال زندگي بازي كرده و ضرورت وجودي اش پايان يافته بنابراين مي رود دنبال يه نظريه فلسفي و خودش را با تفكر فلسفي اي فريب مي دهد و فيلسوف مابانه نمايان مي شود تا بار ديگه كه ديوانه گي و هيجانش سر برسد!
اما زنان همچنان عميق و خونسرد در عمق زندگي مي مانند.
مردا! جدي مشويد در برابر بردباري عشقي و جنسي زنان تواناترين تان ناتوان و هيچ استيد اگه اونا نيم نگاهي به شما بياندازد شما سر به پايش مي افكنيد البته آخوند و شيخ و زاهد و ملا و مولوي بيش از ديگران.
مرداي عزيز تعصب تان نسبت به زنان براي صداقت و تقدس نيست بلكه براي حسادت نسبت به يك ديگه تان است.
موقعي كه در ملي بس يا اتوبوس، همه تان بالاي يه مرد ديگه اي مي ريزيد: كه چرا به اون زنه نگاه كردي يا با اون زن حرف زدي، اين حركت تان از غريزه جنسي تان مايه گرفته و اخلاق و... روپوش است و همگي تان در نهايت امر از اون زن توقع براورده شدن جنسي داريد. اگه اون زنه با شما بود كار جور بود!
البته تمام مردا همين جوري است مگه مرداي افغانستان بيشر!