تبليغاتX
کلوپاترا - چه! براي آخرين بار كلاهت را بردار

گابريل‌گارسياماركز، بزرگترين نويسنده جهان، برنده جايزه ادبي نوبل و فراتر از همه داراي يك جهان تخيلي ويژه؛ كه در يك ويژگي سورياليستي اي در صد سال تنهايي نمود مي يابد. آنجا كه زمان برخلاف به عقب مي تواند برگردد و مكان بهم مي آميزد و زندگي در مرگ به گونه خيلي عجيب خودش را حفظ مي كند، اين همه جهاني را مي سازد كه متفاوت از جهان واقعي ما است. البته اين ويژگي ها در فرهنگ مردم امريكاي لاتين نهادينه شده است و ماركز هم از امريكاي لاتين است، با آگاهي از فرهنگش، توانسته آن را با بيان سورياليستي اي دو باره شگفت تر از آن چه كه بوده، بازبيافريند.

 ويژگي مهم ماركز، روحيه انسان مدارانه و انسان انديشانه اش است براي همين است كه انسان ايديال و آرماني او ارنستو چگوارا است.

ماركز در سوگ چگوارا سوگ سرودي دارد به اين مضمون:

 

مرد افتاده بر زمين، مرده، يكي فرياد مي زند دلاور برخيز و دلاور بي حركت مي ماند، دو، سه، ده، هزاركس فرياد مي زند، برنمي خيزد.

مگر هنگامي كه همه كس مي خواهد، برمي خيزد.

نخستين كس را مي بوسد و به راه مي افتد.

 

راستي شايد بگوييد، براي چه با اين كوتاه نوشته كه نه درخور ماركز است و نه سزاوار ياد نام چگواراي بزرگ است، مگر بازهم از اين دو نام برده شده است؟

من چه را از روزي كه شناختم، دوستش دارم شايد اين برگردد به روان اسطوره پرست من!

اما يادآوري اش در اين جا به اين مناسبت بود كه در اين روزها قراردادخانه اي را كه در آن زندگي مي كردم به سر رسيد و پس از سرگرداني زياد سرانجام خانه اي پيدا كردم و از بسا ناگزيري ها پذيرفتم تا در اين خانه زندگي كنم.

در پهلوي اين خانه بلند منزل هاي آباد شده حتا مانع نور آفتاب به اين خانه خاكه اي كه من مي نشينم، مي شود.

موقعي كه در چنين وضعيتي قرار گرفتم به راستي از خودم پرسيدم: براي انسان بودن يا انسان نبودن چه حد و مرز اجتماعي اي وجود دارد؟

 

يا ذات و غايتي بنفسه اي وجود دارد كه انسان براي همين ذات و غايت بنيادينش در هر وضعيتي و در هر شرايطي بازهم انسان است؟ اين غايت اگر در جنبه اجتماعي زندگي در نظر گرفته نشود بازهم مي تواند معنا داشته باشد يا انگاره اي است كه سرمايه داران براي دلخوشي اكثريت غريب اين غايت را در اعلاميه حقوق بشر طرح كرده اند و بيرون از اين اعلاميه چيزي مسخره اي است؟

 

يا انسان فقط در يك موقعيت اجتماعي مشخص درك و فهم مي شود و همه مفهوم انساني اش هم برمي گردد به اين موقعيت اجتماعي و حفظ همين موقعيت و بايست اين موقعيت، تعريف شده باشد و براي زندگي كردن در جامعه، براي هركس از نظر سطح زندگي و رفاه اجتماعي حد و مرز شناخته شده اي داشته باشد؟

 

اين بي حد و مرزي و موقعيت ازهم پاشيده زندگي اجتماعي انساني به راستي براي آدم دردآور است؛ موقعيتي كه در آن براي حفظ انسان بودن آنهم در بعد اجتماعي ( جدا از هر غايت ديگر) هيچ حد و مرزي ندارد.

براي همين از خدا و غايت هايش آزرده ام و از حكومت دزدان توقعي وجود ندارد زيرا اين حكومت هيچگا براي حفظ موقعيت انساني نكوشيده است و هركس هرچه دلش خواست انجام مي دهد.

 

پس راهي انساني غير از ماركسيست بودن و ماركسيست انديشيدن نيست!

بنابراين آرزو داشتن از آسمان بيهوده است، و نه اميد عدالت از قانوني مي رود كه ضد موقعيت انساني است.

از اين روي فقط درد انساني ام را (نه براي خودم بلكه براي همه انسان هاي كه موقعيت اجتماعي-انساني شان در فزون خواهي ها نابود مي شود) با يادي از چه بزرگوار، در ميان مي گذارم. او كه از مسلك پزشكي اش دست برداشت، رياست بانك ملي كوبا را ترك كرد و مقام وزارت صنايع را سرجايش گذاشت، خاموشانه و آرام روانه مبارزه براي اعاده حقوق اجتماعي همه انسان هاي شد كه موقعيت  اجتماعي-انساني شان توسط اقليتي انحصار شده بود.

او نه براي اين رزميد تا ديگران از او بيعت كند و نه در پي حفظ موقعيتي بود كه از جدش به او رسيده باشد، او با اين مبارزه خواست اعتراضش را بيان كند تا اين كه در بوليوي يكه و تنها زخمي شد بعد به گلوله بسته شد سپس دستش را بريدند و به نمايش گذاشتند! پس در زندگي خير و شري وجود ندارد فقط اين خير و شر با پشتوانه قدرت و زور قابل تاويل و تفسير است براي همين است كه چگوارا از نظر قدرت هاي بزرگ يك گناه كار نابخشودني است!

 

چه! مي شود براي آخرين بار كلاهت را برداري و براي خوشي هرچه بيشتر دشمنانت بر سر تن پاره پاره شده ات برقصي؟

چه! مي شود دست بريده ات را بگيري و در يك نمايش جهاني براي توجيه انسانيت دشمنانت به نمايش بگذاري؟

چه! مي شود براي قبول هميشه گناه كار بودنت اين ماده (حقوق اقليت سرمايه‌دار در برابر اكثريت بي سرمايه بايد حفظ شود) قانون امريكا را از بر كني؟

 

همين را گفتم و ديگر هيچ

+ نوشته شده در 87/06/25ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط يسنا |