خواب دیده ام:
رفتم به دهکده شاه ملخان
آنجا همتني با محارم زنا نبود!
با خود گفتم: عجب زندگیاي!
سهم من هم بهتر است همین باشد
پاه پیش نهادم به سوی آستان
ملخي برآشفته در برابرم ایستاد و گفت:
غریبه بد اخلاق!
اینجا عفیفکده ملکوتی شهنشاه ملخان است
اینجا آسایشکده جاودانه پاکان است
پاه پیش منه!
گفتم: دربان! بگذار بروم
گفت: راه نیست
از عصبانیت داشتم میپاشيدم
گفت: بیچاره برخود مپیچ
تو سزاوار رفتن به آنجا نیستی
نسبی از شاهان گذشته نداری
و از قدرتمندان روزگارت هم نشانی؟
برو برگرد!
گفتم: اخلاق شاهان و قدرتمندان همین است؟
گفت: تو آنقدر نیستی که بدانی
برو گم شو کتاب سینوحه را بخوان
عاجزانه گفتم: ملخ پلیس
بگذار بروم
گفت: مسخره!
آنجا اخلاق قدرتمندان حاکم است
با مایوسیت پیهم نگاه می کردم
حس کردم دارد چیزی چسپوکی ران هایم را خيس می کند
خروس را آذان ملا بيدار كرده بود
مرا بانك خروس
موقع بيدار شدن، دانستم:
شیطانی شدهام
با خود گفتم: سهم تو همین باشد
چون در بستر تو اخلاق بیچاره گان حاکم است!