خيلي افسردهام، همه در غيابتم حتا غيابت تو را نميتوانم حضور ذهن سازم. پيش از اين هر گاهي كه شامگهان در برابر ماه قرار ميگرفتم، در اين ميان؛ ميان من و ماه غيابت تو به فراموشي ميرفت و فضاي خالي من و ماه را حضور تو بود، كه پر ميكرد. از آغوش اين فضاي حضور تو بوسه بر ماه ميزدم و ماه بر من نور ميافشاند!
انگار ديگر اين فضا را يخ زده است و روي آيينههاي تو در تو ذهنم را زنگار گرفته است كه هيچ چيزي نميتواند در آن تجلي كند. من پايان نيافتهام، شايد معناها در من پايان يافته باشد، ممكن آخرين اميد را هم خدايان از صندوقچه ذهنم دزديدهاند!
الاهه! روزگار ما روزگار گردابي شدگي راستينهاي هميشه راست و حقيقتهاي تاريخي است؛ تاريخي كه با غالب شدن ايزدان پدر بنيان گذاشته شد و اين تاريخ معنا يافت اما امروز ديگر، راستين مطلقانگارانهاش سست شده است!
ما محصول چنين يك حقيقتيم كه در بحراني شدگي اين حقيقت ميزييم، من افسرده نيستم زمان افسرده است، من گنهگار نيستم با اين كه من گنهگار نيستم بازهم بايد روانم شكنجه شود براي گناه پدرانم كه ايزد بانوان مادر را از معبدها بدر كردند و ايزدان پدر را (نماد خشونت) در مقام الاهه مادر قرار دادند!
بايد روانم شكنجه شود بايد شكنجه شود تا ذهنيتم چون آب ايستادهاي در خود بفرسايد و بگندد و ماهيت پدرانگياش را از دست بدهد؛ آنگاه در آغوش تو، كه الاهه تمنا و نياز، عشق و بيخودي، و اوج محبت استي آرام بگيرم.
ايزد بانو! آنچه كه در دنياي پدرانگي ما راستين دانسته ميشود با جهان خيالي ما ناسازگار است؛ جهان خيالي ما، جهاني است كه تو آن را درمينوردي!
بانو، الهه، ايزد من! تو جنگل بي انتهاي روان مني، كه شعر ناتمام تمنايم را در پيشگاه كاج بلند حضورت، براي مرگي هرچه غيرت و ننگ پدرانگيهايم، ميسرايم. و از جهان افسرده راستين پدرانهام ميگريزم و اين جهان راستين پدرانگيام را در گنداب ماهيت ذهنيتم ميگذارم تا چون ماهي از سر گنده شود.
بانو! اگر براي يك روز ميشد، كه شكيباي سراغ هويت پدرانگي ما ميرسيد؛ من معبدي براي عبادت تو، نه براي ديگران، براي خود ميساختم، شايد نه بزرگ اما به همان اندازهاي كه جهان خيالي من در آن بگنجد و بال و پر بگشايد و هرچه مسير بيكرانگي را بپيمايد. و گل سرخي را از اين مسير بيانتها ميآوردم؛ گل سرخي كه در آن نشاني از تملك نبود؛ گل سرخي كه بيان تمنا و نياز در آن هميشگي و ناتمام ميشد! فقط پيش پايت ميگذاشتم و تو به آن ميديدي و بر من تبسمي ميكردي! آنگاه ميگفتم اين است خداي من! خداي كه منشاش نياز و واقعيت هستي من است!
الاهه! خيلي افسردهام، درست چون گياهي كه طبيعت براي هميشه دارد سترونش ميكند. من هم دستمايه غيرتي استم كه گردابي سترونياش فرا رسيده يعني همه شناختهايش از خودش و از جهانش به گسست روبهرو شده است، بحراني كه افسردگي ميزايد، اين بحران آخرين غيرت پدرانگي است كه در موقع نابودياش ما را ميخواهد ببلعد و بازهم خلاف طبيعت انساني و احساس ما گام بردارد.
الاهه مادر(معشوق من)! ميداني! تو تمام تلطيفشدگيهاي احساس زندگي استي، كه ما با آن زندگي ميكنيم و جهان تخيلي ما از آن مايه ميگيرد اما نميدانيم كه سرچشمهاش تو اي! پس بايد از تو سپاسگذار باشيم كه تلطيفشدگيهاي خدايي، از واقعيت بيكرانگيهاي تن تو، فرا واقعيت خيالياي زندگي ما را هست ميكند؛ اين تجليهاي از دست دادهاي تو است، كه جهان حسرت را در ما جان ميدهد، و اين جهان حسرت، نهايت تلطيفشدگي ماورا طبيعت زندگي ما ميشود.
ايزد بانو! اين حضور تو در گستردگي افسردگيم، از دريچه كوچكي كه به ماه راه ميگشود، بر من تجلي كرد و توانست از هرچه غيابتم، بيرون آرد و حضور خدايات را تا عجم فشرده تيرگي غيابتم نفوذ بخشد. دانستم كه ماه هنوز نماد آسماني توست، زيرا هرگاه آدم در برابرش قرار ميگيرد، سر از نو يقين به الاهه بودنت ميكند.
بانو! اين متن هرچه كوچك اما جهان خيالي من است، معبدي براي توست، كه از افسردگيهايم ميگريزم و در اين معبد پناه ميبرم!