چه دنيايي لايتناهياي
براي ديدن جان ميگيرد
ايستگاهي ميشود
وسط ازل وابد
و چشمي هميشه باز ميماند
براي دنبال كردن پايان حضور
در موهومي زندگي
و گامي
جفت نميشود
وسطاش فاصله است
براي عبور از زيستن
و رفتن تا - آنجا -
كه لايتناهي، صفر در صفر ميشود
صفر
پايان حضور نه
آغاز حضور نه
شايد وسط ازل وابد
مكان دايناسور يا ماموت
سخني از ربالنوع يا ديو
در اين وسط
هميشه آدمي ميايستد
و خميازه ميكشد:
چه دنيايي لايتناهياي!